۱۹ مطلب با موضوع «کتابخونه» ثبت شده است

خیلی از ناگفته ها تو این کتاب گفته شده؛ حرفهایی که شاید قبل از این کسی جرأت بیانشون رو نداشت. به ظاهر داستان هایی چند صفحه ای هستند اما انگار پشت هر کدوم تجربه ی زندگیِ خیلی ها بوده... بخاطر بندِ آخر این داستان، کلش رو نوشتم!
" یک بار هم زنگ زده بودم منزل نقی زاده. اسمش فرامرز بود و با یکی دیگر که هیچ یادم نیست کی بود، سه نفری روی یک نیمکت می نشستیم. مادرش که گوشی را برداشت اسمش یادم رفت.
- منزل نقی زاده؟
از پدرم یاد گرفته بودم بگویم منزلِ فلانی.
- با کی کار دارین؟
- با ... پسرتون!
- کدوم شون؟
تک پسر بودم و فکر این جایش را نکرده بودم که در یک خانه، شاید چند پسر وجود داشته باشد!
- کدوم شون؟ با کدوم شون کار داری؟
- کلافه تر و عصبی تر پرسید.
هول شدم. یادم نیامد مثلا بگویم آنی که کلاس اول راهنمایی است. من من کنان گفتم:
- اونی که موهاش فرفریه، حرفای بد می زنه، قشنگ می خنده!
آنی که قشنگ می خندید خانه نبود. تق!
فردایش گفت: «من قشنگ می خندم؟» و ریسه رفت. من حرصم درآمده بود، چون دفتر مشقم را نیاورده بود؛ ولی از قشنگ خندیدنش خنده ام گرفت.
بعدترها فکر کردم آدم باید هر از گاهی هم اسمِ هم خانه هایش را، رفقایش را، بغل دستی هایش را فراموش کند؛ بدوبدو بگوید مثلا آنی که خنده اش قشنگ است. آنی که صورتش بوی صبحِ اول وقت می دهد. آنی که حرف زدنش طعم قهوه ی تازه دم دارد. آنی که سین اش آدم را عاشق می کند. "
به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • همیشه کتاب هایی رو که وحدت موضوع دارند دوست دارم؛ هرچند بعضی از مجموعه داستان ها هم توش یکی دوتا داستان پیدا میشه که خوب باشه.. جوری که توان نوشتن ازشون ازت سلب میشه! شاید یک روز بنویسم..
    " یکی از معدود چیزهایی که از دوران مدرسه به خاطر دارم تئوری یکی از فیلسوفان قدیمی است که گفته بود مهم نیست کجا زندگی می کنید، تنها وضعیت روحی تان اهمیت دارد. به خاطر دارم که فیلسوف این جمله را خطاب به یکی از دوستانش که حال روحی خوبی نداشت و می خواست به سفر برود، نوشته بود. تقریبا با الفاظ مختلف به او گفته بود به زحمت اش نمی ارزد چون او هرجا برود بار مشکلاتش را با خودش می برد. روزی که معلم مان این را برایمان تعریف کرد، زندگی من زیر و رو شد. "

    به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • فرض کنید رفتید لوازم طراحی بخرید و اولین باره وارد یه کتابسرا میشید که انبوه کتاب ها و قفسه هاش که تا نزدیک سقف بالا رفتن توجه تون رو جلب می کنه جوری که بیشتر اسم هارو دنبال می کنید و تقریبا دستتون میاد چه کتاب هایی اینجا راحت پیدا میشن. باز هم فرض کنید تمام خریدهاتون رو انتخاب می کنید حتی کارت می کشید و بعد از یه مکالمه کوتاه برمی گردید می پرسید می تونم درِ این قفسه ی شیشه ای رو باز کنم؟ و یه کتاب برمی دارید...
    این متن رو از قبل تو حافظه م داشتم ولی نمی دونستم دقیقا برای همین کتاب آنا گاوالدا هست...
    " دوست دارم با تو باشم چون هیچ وقت از با تو بودن خسته نمی شوم. حتی وقتی با هم حرف نمی زنیم، حتی وقتی نوازشم نمی کنی، حتی وقتی در یک اتاق نیستیم، باز هم خسته نمی شوم. هرگز دلزده نمی شوم. فکر کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم، به افکارت اعتماد دارم. می توانی بفهمی چه می گویم؟ همۀ آن چه در تو می بینم و هر آن چه نمی بینم را دوست دارم. با این همه ضعف هایت را می دانم. اما احساس می کنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس های مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما به هم می آیند! تو بیش از آن چه نشان می دهی می ارزی و من برعکس. من، به نگاه تو نیازمندم تا کمی بیش تر... تا جوهر بیشتری کسب کنم؟ نمی دانم به فرانسه چه طور بگویم؟ واژه های ثبات، استوار، درست است؟ وقتی آدم می خواهد بگوید که احساس رضایت مندی درونی می کند چه می گوید؟ "
    قشنگ ترین جملاتی که می تونیم به کسی هدیه کنیم بی شک...
    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • داشتم این قسمت کتاب رو می خوندم که بلند بلند خندیدم!!! (البته اون موقع کسی خونه نبود)
    " «اوه! تو خیلی مستعدی که از آدم ها خوشت بیاید. هیچ وقت نقص و ایرادی در کسی نمی بینی. از نظر تو همۀ عالم خوب و قابل قبول است. من که تا حالا نشنیده ام تو بدِ کسی را بگویی.»
    «دلم نمی خواهد زود از دیگران عیب و ایراد بگیرم. ولی همیشه چیزی که توی فکرم باشد به زبان می آورم.» "
    یاد حرف دوستم افتادم که تا از کسی تعریف می کردم و می گفتم خیلی آدم خوبیه و من دوستش دارم فوری می گفت تو که همیشه همه رو دوست داری و همه از نظرت خوبند، کی خوب نیست از نظر تو؟ تو کی رو دوست نداری؟ و اینچنین بود که من ساکت می شدم!
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • تا به حال با کتاب خوندن خستگی در کردید در حالی که همه فکر می کنن باید برید بخوابید؟!
    یه رمان کوتاه شصت صفحه ای که می تونه قلب و روحتون رو به پرواز دربیاره و لبخند بذاره روی لباتون... و تشویقتون کنه بار دیگه ای که پاتون به کتابفروشی رسید دوتا رمان دیگه ی این نویسنده رو هم داشته باشید. قبلا از رمان مردی به نام اُوِه اینجا نوشتم.
    " یه بار معلم ازمون خواست دربارۀ این که معنی زندگی چیه انشا بنویسیم.
    تو چی نوشتی؟
    «همراهی
    بابابزرگ چشم هایش را می بندد.
    بهترین جوابی که تا حالا شنیدم.
    معلممون گفت باید جواب طولانی تری بنویسم.
    خوب تو چکار کردی؟
    نوشتم: «همراهی و بستنی»
    بابابزرگ لحظه ای فکر می کند و بعد می پرسد: چه نوع بستنی ای؟
    نوآ لبخند می زند. درک شدن خیلی شیرین است."
    دلم می خواد دربارۀ این رمان چند صفحه بنویسم حتی فقط دربارۀ بعضی جملاتش... کتاب های خیلی قشنگ رو دوست دارم؛ مثل بستنی قیفی شکلاتی می مونن.
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • " آفتاب را دوست دارم
    به خاطر پیراهنت روی طناب رخت،
    باران را
    اگر می بارد بر چتر آبی تو
    و چون تو نماز خوانده ای خداپرست شده ام.
    #نجدی
    در فلسفه هم گاهی شعرهای لطیفی هست. مثل این حرف که می گه خداوند از شدت ظهورَش مخفی است. در واقع مفهوم این حرف اینه که خداوند اون قدر هست که گویی نیست. اون قدر حضور داره که انگار غایبه. اصلا غیبتش به دلیل شدت ظهورشه. می گن خداوند مثل یه صداست که از اول آفرینش تا آخر اون با یه حالت پیوسته در هستی نواخته می شه. چنین صدایی رو تا قطع نشه کسی نمی تونه بشنوه. در واقع دایمی بودن صدا مانع شنیدنش می شه. شاید به همین دلیله که ما نمی تونیم خداوند رو درک کنیم. به نظر من این خیال انگیزترین شعریه که انسان در طول تاریخ سروده."
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • جستجویی بدون وقفه در گذشته و حال که به طرز عجیبی به تمام وقایع رمان مربوط بود و هزار سرنخ که هیچ کدام راهی را که ویلیام در پیش گرفته بود روشن نمی ساخت تا اینکه یک شب راز کتابخانه ی هزارتوی صومعه کشف می شود و اینچنین تمام رمزها و رازها معنا می یابند.
    تا پایان این کتاب نمی تونستم بفهمم چرا استادمون انقدر مارو به خوندن این کتاب تشویق می کرد؛ در واقع می خواست مارو به نقد ادبی و تاریخ و گفتمان های مختلف علاقه مند کنه از این طریق.. جالبه تصور من قبل از خوندنش با تعریف های بی نظیر استادمون، یه رمان بی نهایت زیبا و بی بدیل با مضمونی سراسر لطیف و دلنشین و دوست داشتنی بود به صورتی که تا وقتی بخرمش تو کتاب فروشی هر شهری که چشمم بهش می خورد می رفتم و اسم نویسنده و رمان رو می گفتم تا سرچ کنن.. و خیلی اتفاقی تو کتابفروشی شهرمون دیدمش وقتی بی هوا قفسه هارو نگاه می کردم یک دفعه چشمم به اسمش خورده بود و فقط یه دونه ازش موجود بود. این اثر اسم دیگه ای هم داره با مترجم دیگری و به اسم "نام گل سرخ" منتشر شده.
    " آلانوس دِ اینسولیس می گوید:
    هر موجودی در جهان
    همچون کتابی و تصویری
    به سان آینه بر ما پدیدار می شود "
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • می تونم بگم جاهایی از کتاب من رو یادِ فالاچی انداخت که به روایتِ تاریخ مشهوره؛ با این تفاوت که لاهیری، روایتِ زندگی رو همون شکلی که هست تو این کتاب برعهده داشت.
    می تونم بگم شک ندارم می تونستم انتخاب این کتاب باشم و اینو کاملا درک می کنم.
    می تونم بگم بعد از خوندنش مبهوت سرنوشت کوشیک و عمق نامعلوم وجود انسان شدم که حتی می تونه خودش رو هم روزی غرق کنه اگر که به فکر ساحل نجات نباشه...
    به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • کتاب خوبی بود حداقل برای من تا شاید یه کم بیشتر بزرگ بشم بیشتر دقت کنم...چرا که حتما در کنار زیبایی ها بدی ها هم وجود دارن و خیلی چیزای دیگه.. هرچند هنوز هم عمیقا با تمام قلبم به خوب بودن آدمها ایمان دارم.به این که همه آدمها طالب خوبی اند شاید فقط تو این مسیر راه رو اشتباهی رفتند یا نیازمند کمک و توجه و مراقبت ما هستند تا به خودشون، خود خوبشون برگردند. و بقول یه دوستی همیشه باید به بقیه یه فرصت دوباره بخشید.
    جومپا لاهیری، چندمین نویسنده زنی بود که دوستش داشتم و رمان بعدی هم می خوام کتاب خودش رو بخونم. این کتاب شامل 9 داستان کوتاه می شد که الان می بینم جز چند خط کوتاه، هیچ جا با خودکارم صورتی نشده و همون چند خط رو اینجا می نویسم.
    "از ژانویه به بعد، به یاد خانواده ی آقای پیرزاده هرشب قبل از خواب کمی آب نبات های شب هالووین را خورده بودم.آن شب دیگر لازم نبود؛ بقیه را انداختم دور."
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • بنظرم آدمها هر چقدر هم که دیر شده باشد یک روز باز می گردند به همان چیزی که هستند به همان جایی که به آن تعلق دارند به همان حس و حال واقعی. حتی شده تنها به جایی دیگر می روند و به خودشان بازمی گردند. هجرتی به خویشتنِ خویش.
    اولین حسی که به این کتاب بخصوص داستان آخر، فارغ از باقی داستان ها داشتم این بود دلم می خواست ادامه داشت.حتی جایی دیگه تو کتاب دومی که می رفتم از سر زندگی امیرعلی رو می خوندم. از اونجایی که گفت "می خواهد از صفر شروع کند، از ابتدایِ خودش."

    "شب در دهکده ای کوچک، سر راه، می خوابد و به ستاره ها و آسمان نگاه می کند و باز آن وسعتِ بزرگ تویِ تنش رسوب می کند و او را به درون خود می کشد. گربه ای لاغر کنارش می نشیند. دست راستِ امیرعلی بلند می شود و سر او را نوازش می کند. دستش پر از مهربانی ست. شام سبکی خورده و سرحال و شنگول است. به انتهای آسمان نگاه می کند، به هلال روشن ماه، به کهکشان های پراکنده در آن سپهر لاجوردی، به جایی پشت دورترین اقمار فلکی فکر می کند، به جهانی در موازات جهانی دیگر، و گذشته هایی که تکرار می شوند و زمانی که در راه است و به ابتدای خود بازمی گردد. یک آن، به نظرش می رسد که بادبادکِ کودکی اش بر فراز ابرها می چرخد و خودش را می بیند که در میان آن همه کهکشان، در آن کیهان غنی، تبدیل به نقطه ای کوچک شده و در فضا شناور است.تنش از شدت کیف کش و قوس می آید و لذتی ناگفتنی در دانه دانه سلول های بدنش می نشیند. یک آن فکر می کند که نیست، که محو شده و به راه شیری پیوسته است. بادبادکش با او در پرواز است و دنباله ی رنگینش آهسته تاب می خورد. شاید خواب می بیند. هرچه هست، خواب یا بیدار، خوشبخت است. نه از نوعِ خوشبختیِ یک آدم مرفه و موفق. از نوع خوشبختی نقطه ای شناور در فضاست. فهمیدنش آسان نیست و به نظر حرفی چرند می آید. چرند یا ناچرند، این حالِ امیرعلی است و با زبان دیگری نمی توان آن را بیان کرد."
    به قلم فاطمه ...
  • ۲