۲۷ مطلب با موضوع «کتابخونه» ثبت شده است

سوگل بیشتر از یک هفته ست که مهمون قفسه ی کتابای منه. از طرف دانش آموزم سوگل. تو نمایشگاه کتاب که رفته بودیم خریدش و بهم گفت خانم ببینید رمانش هم اسم منه! حالا اگر به این اعتقاد داشته باشید که این کتابا هستن که انتخابتون می کنن حاضرید تحقیق و مقاله نوشتن رو کنسل کنید تا گوش بدید ببینید چی قراره بهتون بگن... از مقدمۀ کتاب می نویسم اینجا.
" هر کدام از ما انسانها اهداف و آرزوهایی داریم که بعضی از اونها شاید در ظاهر دست نیافتنی باشند، اما هر موفقیت و جایگاهی که در ذهنمان رقم می زنیم، در واقعیت هم می تواند اتفاق بیفتد.
من باور دارم با خواستن است که همۀ توانستن ها رخ می دهد
هیچ کدوم از اهدافتون رو کنار نذارید چون غیرممکن نیستند. اگر مانعی برای رسیدن به آرزوهاتون دارید، باید بدونید که مانع هم نعمتی از نعمات خداوند هست که شیرینی موفقیت شما را بیشتر و طعم اونو دلچسب تر می کنه. باور داشته باشید، هیچ مانعی اونقدر بزرگ و عجیب نیست که از میون راه برداشته نشه. "

به قلم فاطمه ...
  • ۵
  • " به تمامی کسانی که صادقانه عشق می ورزند احترام بگذارید،
    حتی اگر معشوق آنها
    یک پرنده کوچک باشد.
    💜
    میزان سعادت و خوشبختی خود را
    با عشقی که در زندگی تان جاریست بسنجید.
    💜
    اگر در عالم خبری باشد،
    آن را باید در دلهای عاشق جستجو کرد.
    💜
    عشق حقیقی
    بده بستان نمی شناسد.
    قمار و معامله و داد و ستد نیست.
    سود و زیان در آن معنایی ندارد.
    عشق حرکتی است که خواستگاه خود را می جوید..... ایثار را...
    💜
    نگران نباشید،
    زمانی را که صرف عشق ورزیدن می کنید هرگز به هدر نداده اید.
    💜
    تعجب نکنید:
    عشق سراغ کسانی می رود
    که قلبشان جور دیگری می زند. که چشمشان جور دیگری می بیند. "

    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • کتابی که دوست دارید بعد از تموم شدن بغلش کنید...
    "_امروز یک روز قشنگ بارانی است.
    هلن از او پرسید چطور یک روز بارانی می تواند زیبا باشد. آنتوان هم برایش تعریف کرد: از رنگ های گوناگونی که آسمان، درختان و سقف خانه ها به خود می گیرد و آن ها عنقریب وقت گردش خواهند دید، از نیروی وحشی اقیانوس، از چتری که آن ها را هنگام قدم زدن به هم نزدیک تر می کند، از شادی پناه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ، از لباس هایی که کنار آتش خشک می شوند، از رخوتی که به همراه دارد، از صحبت های زیر ملحفه درباره ی زندگی و گذشته، از بچه هایی که از ترس طبیعت سراسیمه به چادری پناه می برند... "
    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • سومین کتابی بود که از ابراهیمی خوندم. یه خصوصیتی که نوشته هاش، چه کوتاه چه بلند داره اینه که فکر نمی کنی یه داستان می خونی بلکه انگار شخصیت ها واقعی هستند و انقدر نزدیک و صمیمی حس و حال هر کدوم رو به وسیله ی لحن، تکیه کلام، فکر و جملات بیان می کنه که ارتباطی که باید برقرار می شه بین مخاطب و داستان... عنوان های داستان هارو دوست داشتم به نظرم به متن خیلی نزدیک بودند... آتش بدون دود رو هم خیلی وقته پیشنهاد شده که بخونم...
    " زیر یک ناودان که تا کمرکش دیوار آمده بود و توی فضا دهان باز کرده بود ایستادم. آب شرشر می ریخت روی مغز سرم، و خندیدم. زنم چیزی گفت. به نظرم گفت: «معذرت می خواهم» یا «معذّبت کردم» یا «تا منزل را هم پیاده برویم.»
    و من گفتم: خوب.
    و هر دو خندیدیم...
                                  و این، خوب بود. "
    به قلم فاطمه ...
  • ۵
  • نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

    گل از تو گلگون تر

    امید، از تو شیرین تر.


    نمی شود، پاییز

                          _فضای نمناکِ جنگلی اش

                          برگ های خسته ی زردش_

    غمگین تر از نگاه تو باشد.

     

    نمی شود، می دانم، نمی شود آوازی

    که مرد روستایی و عاشق

    با صدایی صاف

    در اعماق درّه می خوانَد

    در شمالِ شمال

    رنگین تر از صدای تو باشد.

    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.

    و_صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه

    و_صدای گریه ی سرداب رود

                        _زمانی که تنگه ی وَن داربُن را می ساید_

    و_صدای عابر پیری که آب می خواهد

    به عمق یک سلام تو باشد.

    شب هنگام

    که خسته ییم از کار

    که خسته ییم از روز

    که خسته ییم از تکرار.


    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.


    نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب

    در آن زمان که روح دردمند ولگردم

    بستری می جوید

    بالینی می خواهد

    تا شاید دَمی بیاساید

    نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب

    و این روح دردمند ولگرد

    باز هم کوله را زمین نگذارد

    و سر را بر زانوی مهربانی تو.

    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

    شکوفه از تو شاداب تر

    پاییز، از تو غمگین تر.

    نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد

    نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد

    نمی شود که تو باشی، گلدان یاس هم باشد

    نمی شود که تو باشی، بلور هم باشد

    نمی شود که شب هنگام

                                   عِطر نگاه تو باشد

                                          "محبوبه های شب" هم باشند.

    نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم

    نمی شود که تو باشی

                             دُرست همین طور که هستی

                                           و من، هزار بار خوب تر از این باشم

                                           و باز، هزار بار، عاشقِ تو نباشم.

    نمی شود، می دانم

    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد. . .

    نادر ابراهیمی

    یک عاشقانه ی آرام

    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • بعضی داستان ها عجیبند... مثل شروع این کتاب، مثل اینکه چطور رسیده دست من.
    یه دانش آموز دارم پایه ی نهم که فقط دو ساعت در هفته باهاشون کلاس دارم. تازه چند جلسه ست که باهاشون آشنا شدم. یک بار بهم گفت خانم یه کتاب هست که شما حتما باید بخونیدش. گفت براتون پیداش می کنم میارم. هفته قبل دیدم با خودش آورده. کتاب از یه کتابخونه گرفته شده... و داستان زندگی یک شهید گمنامه...
    خدایا شکرت روز اربعین خوندنش تموم شد.
    قسمت هایی از این کتاب که برای خودم یادداشت کردم اینجا می نویسم...
    " اگر کاری برای خدا باشه، می شه عبادت. اما اگر به هر نیت دیگه ای باشه ضرر می کنین.
    همیشه کاری کن که اگه خدا تو رو دید خوشش بیاد، نه مردم.
    مطمئن باش چیزی مثل برخورد خوب روی آدم ها تاثیر ندارد. مگر نخوانده ای، خدا در قرآن به پیامبرش می فرماید: اگر اخلاقت تند (و خشن) بود، همه از اطرافت می رفتند. پس لااقل باید این رفتار پیامبر را یاد بگیریم.
    روزی را خدا می رساند. برکت پول مهم است. کاری هم که برای خدا باشد برکت دارد.
    کاری که برای رضای خداست، گفتن ندارد.
    دیگر هیچ حرفی نداشتم. همینطور نشسته بودم و فکر می کردم. با خودم گفتم: ابراهیم با یک اذان چه کرد! یک تپه آزاد شد، یک عملیات پیروز شد، هجده نفر هم مثل حرّ از جهنم به بهشت رفتند.
    خدا وسیله سازه، خودش راه رو نشان می ده.
    در زندگی، آدمی موفق تر است که در برابر عصبانیت دیگران صبور باشد.
    اگر انسان سرش را به سمت آسمان بالا بیاورد و کارهایش را برای رضای خدا انجام دهد، مطمئن باش زندگیش عوض می شود و تازه معنی زندگی کردن را می فهمد.
    رسیدگی ابراهیم به مشکلات مردم، من را یاد حدیث زیبای سیدالشهداء انداخت که می فرماید: حاجات مردم به سوی شما از نعمت های خدا بر شماست، در ادای آن کوتاهی نکنید که این نعمت در معرض زوال و نابودی است.
    رفاقت و ارتباط با شهدا دو طرفه است. اگر شما با آن ها باشی آن ها نیز با تو خواهند بود. "
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • اگر تو دنیا فقط یک کتاب باشه که دلم بخواد همه بخونن و به همه ی آدما هدیه بدم همین کتابه! من ازش خیلی آرامش گرفتم...
    " بدان که بزرگی و بزرگی تو از خداست...
    امتحان نهایی دین، دینداری نیست؛ محبت است. در زندگی، به پس که می نگرید می بینید لحظه های خطیر، لحظه هایی که به راستی زندگی کرده اید، لحظه هایی هستند که با عشق و محبت دست به کاری زده اید.
    هرچه بیشتر از عشق سخن گوییم، در آگاهی آدمی جایی ژرف تر می یابد. اگر در اندیشیدن به واژه های زیبا اصرار ورزیم و واژه هایی مهرآمیز بر زبان آوریم، یقین بدارید که تجربۀ آن عشق عظیم را که به وصف در نمی آید؛ عشق خدا را به عالم درون خود فرا می خوانیم.
    به عشق توکل کنید که تنها عشق می تواند شما را از مشکلاتتان برون آورد. عشق را فرابخوانید تا به حل مسائل شما بنشیند. اگر به عشق اعتماد کنید، انجام دادن هیچ چیز برایتان دشوار نخواهد بود. اگر در هر موقعیتی، آگاهانه عشق را فرا خوانید و از عشق مدد بجویید؛ عشق برای زایش ثمرات نیکو، از راههای بیشمار و گوناگون کار می کند. وقتی به جای جنگیدن با راه زندگیتان، بر آن شوید که دریابید چگونه این راه را دوست بدارید؛ عشق اسرار کامیابی بخش خویش را بر شما فاش می نماید. با آغوش گشاده به پیشواز محبت بروید و در طول راه بگویید:
    «من از دولت عشق زنده ام. من با قانون محبت زندگی می کنم. و محبت از هم اکنون فاتح و پیروز است.»
    همین یک اندیشه می تواند در زندگیتان ظفرهای بیشمار به ارمغان آورد. "
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • از نادر ابراهیمی هرچی بگم کم گفتم... از معجزۀ یک عاشقانۀ آرام گرفته تا نامه های رفیقانه، همسرانه، آمرانه، ملتمسانه...
    دلی دوسش داشتم..
    " عزیز من!
    هرگز از زندگی، آنگونه که انگار گلدانی ست بالای تاقچه یا درختی در باغچه، جدا از تو و نیروی تغییردهنده ی تو، گله مکن! هرگز از زندگی آنگونه سخن مگو که گویی بدون حضور تو، بدون کار تو، بدون نگاه انسانیِ تو، بدون توانِ درگیری و مقاومت تو، بدون مبارزه ی تو، پافشاری تو، سرسختی تو، محبّت تو، ایمان تو، نفرت تو، خشم تو، فریاد تو، و انفجار تو، باز هم زندگی ست و می تواند زندگی باشد.
    زندگی مُرده ریگ انسان نیست  تا پس از انسان یا در غیابش، موجودیتی عینی و مادّی داشته باشد. زندگی، کارمایه ی انسان است، و محصول انسان، و دسترنج انسان، و رویای انسان، و مجموعه ی آرزوها و آرمان های انسان_که بدون انسان هیچ است و کم از هیچ.
    خوشبختی، گمان می کنم، تنها چیزی ست در جهان که فقط با دستهای طاهرِ کسی که به راستی خواهانِ آن است ساخته می شود، و از پیِ اندیشیدنی طاهرانه.
    عزیز من!
    خوشبختیِ امروز ما، تنها و تنها به درد آن می خورد که در راهِ خوشبخت سازیِ دیگران به کار گرفته شود. شرط بقای سعادت ما این است، و همین نیز علّتِ سعادتِ ماست. یک روز از من پرسیدی: "کِی علّت و معلول، کاملا یکی می شود؟" و یادت هست که من، درجا، جوابی نیافتم که بدهم. بسیار خوب! پاسخت را اینک یافته ام.
    خوشبختی، نامه یی نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگِ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکّه خمیرِ نرمِ شکل پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ امّا یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر... "
    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • خیلی از ناگفته ها تو این کتاب گفته شده؛ حرفهایی که شاید قبل از این کسی جرأت بیانشون رو نداشت. به ظاهر داستان هایی چند صفحه ای هستند اما انگار پشت هر کدوم تجربه ی زندگیِ خیلی ها بوده... بخاطر بندِ آخر این داستان، کلش رو نوشتم!
    " یک بار هم زنگ زده بودم منزل نقی زاده. اسمش فرامرز بود و با یکی دیگر که هیچ یادم نیست کی بود، سه نفری روی یک نیمکت می نشستیم. مادرش که گوشی را برداشت اسمش یادم رفت.
    - منزل نقی زاده؟
    از پدرم یاد گرفته بودم بگویم منزلِ فلانی.
    - با کی کار دارین؟
    - با ... پسرتون!
    - کدوم شون؟
    تک پسر بودم و فکر این جایش را نکرده بودم که در یک خانه، شاید چند پسر وجود داشته باشد!
    - کدوم شون؟ با کدوم شون کار داری؟
    - کلافه تر و عصبی تر پرسید.
    هول شدم. یادم نیامد مثلا بگویم آنی که کلاس اول راهنمایی است. من من کنان گفتم:
    - اونی که موهاش فرفریه، حرفای بد می زنه، قشنگ می خنده!
    آنی که قشنگ می خندید خانه نبود. تق!
    فردایش گفت: «من قشنگ می خندم؟» و ریسه رفت. من حرصم درآمده بود، چون دفتر مشقم را نیاورده بود؛ ولی از قشنگ خندیدنش خنده ام گرفت.
    بعدترها فکر کردم آدم باید هر از گاهی هم اسمِ هم خانه هایش را، رفقایش را، بغل دستی هایش را فراموش کند؛ بدوبدو بگوید مثلا آنی که خنده اش قشنگ است. آنی که صورتش بوی صبحِ اول وقت می دهد. آنی که حرف زدنش طعم قهوه ی تازه دم دارد. آنی که سین اش آدم را عاشق می کند. "
    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • همیشه کتاب هایی رو که وحدت موضوع دارند دوست دارم؛ هرچند بعضی از مجموعه داستان ها هم توش یکی دوتا داستان پیدا میشه که خوب باشه.. جوری که توان نوشتن ازشون ازت سلب میشه! شاید یک روز بنویسم..
    " یکی از معدود چیزهایی که از دوران مدرسه به خاطر دارم تئوری یکی از فیلسوفان قدیمی است که گفته بود مهم نیست کجا زندگی می کنید، تنها وضعیت روحی تان اهمیت دارد. به خاطر دارم که فیلسوف این جمله را خطاب به یکی از دوستانش که حال روحی خوبی نداشت و می خواست به سفر برود، نوشته بود. تقریبا با الفاظ مختلف به او گفته بود به زحمت اش نمی ارزد چون او هرجا برود بار مشکلاتش را با خودش می برد. روزی که معلم مان این را برایمان تعریف کرد، زندگی من زیر و رو شد. "

    به قلم فاطمه ...
  • ۲