۱۲ مطلب با موضوع «کتابخونه» ثبت شده است

می تونم بگم جاهایی از کتاب من رو یادِ فالاچی انداخت که به روایتِ تاریخ مشهوره؛ با این تفاوت که لاهیری، روایتِ زندگی رو همون شکلی که هست تو این کتاب برعهده داشت.
می تونم بگم شک ندارم می تونستم انتخاب این کتاب باشم و اینو کاملا درک می کنم.
می تونم بگم بعد از خوندنش مبهوت سرنوشت کوشیک و عمق نامعلوم وجود انسان شدم که حتی می تونه خودش رو هم روزی غرق کنه اگر که به فکر ساحل نجات نباشه...
به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • کتاب خوبی بود حداقل برای من تا شاید یه کم بیشتر بزرگ بشم بیشتر دقت کنم...چرا که حتما در کنار زیبایی ها بدی ها هم وجود دارن و خیلی چیزای دیگه.. هرچند هنوز هم عمیقا با تمام قلبم به خوب بودن آدمها ایمان دارم.به این که همه آدمها طالب خوبی اند شاید فقط تو این مسیر راه رو اشتباهی رفتند یا نیازمند کمک و توجه و مراقبت ما هستند تا به خودشون، خود خوبشون برگردند. و بقول یه دوستی همیشه باید به بقیه یه فرصت دوباره بخشید.
    جومپا لاهیری، چندمین نویسنده زنی بود که دوستش داشتم و رمان بعدی هم می خوام کتاب خودش رو بخونم. این کتاب شامل 9 داستان کوتاه می شد که الان می بینم جز چند خط کوتاه، هیچ جا با خودکارم صورتی نشده و همون چند خط رو اینجا می نویسم.
    "از ژانویه به بعد، به یاد خانواده ی آقای پیرزاده هرشب قبل از خواب کمی آب نبات های شب هالووین را خورده بودم.آن شب دیگر لازم نبود؛ بقیه را انداختم دور."
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • بنظرم آدمها هر چقدر هم که دیر شده باشد یک روز باز می گردند به همان چیزی که هستند به همان جایی که به آن تعلق دارند به همان حس و حال واقعی. حتی شده تنها به جایی دیگر می روند و به خودشان بازمی گردند. هجرتی به خویشتنِ خویش.
    اولین حسی که به این کتاب بخصوص داستان آخر، فارغ از باقی داستان ها داشتم این بود دلم می خواست ادامه داشت.حتی جایی دیگه تو کتاب دومی که می رفتم از سر زندگی امیرعلی رو می خوندم. از اونجایی که گفت "می خواهد از صفر شروع کند، از ابتدایِ خودش."

    "شب در دهکده ای کوچک، سر راه، می خوابد و به ستاره ها و آسمان نگاه می کند و باز آن وسعتِ بزرگ تویِ تنش رسوب می کند و او را به درون خود می کشد. گربه ای لاغر کنارش می نشیند. دست راستِ امیرعلی بلند می شود و سر او را نوازش می کند. دستش پر از مهربانی ست. شام سبکی خورده و سرحال و شنگول است. به انتهای آسمان نگاه می کند، به هلال روشن ماه، به کهکشان های پراکنده در آن سپهر لاجوردی، به جایی پشت دورترین اقمار فلکی فکر می کند، به جهانی در موازات جهانی دیگر، و گذشته هایی که تکرار می شوند و زمانی که در راه است و به ابتدای خود بازمی گردد. یک آن، به نظرش می رسد که بادبادکِ کودکی اش بر فراز ابرها می چرخد و خودش را می بیند که در میان آن همه کهکشان، در آن کیهان غنی، تبدیل به نقطه ای کوچک شده و در فضا شناور است.تنش از شدت کیف کش و قوس می آید و لذتی ناگفتنی در دانه دانه سلول های بدنش می نشیند. یک آن فکر می کند که نیست، که محو شده و به راه شیری پیوسته است. بادبادکش با او در پرواز است و دنباله ی رنگینش آهسته تاب می خورد. شاید خواب می بیند. هرچه هست، خواب یا بیدار، خوشبخت است. نه از نوعِ خوشبختیِ یک آدم مرفه و موفق. از نوع خوشبختی نقطه ای شناور در فضاست. فهمیدنش آسان نیست و به نظر حرفی چرند می آید. چرند یا ناچرند، این حالِ امیرعلی است و با زبان دیگری نمی توان آن را بیان کرد."
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • اگر از من بخوان که یک اسم دیگه ای روی این کتاب بذارم می گم، «چرا تموم نمی شه؟» واقعا نمی دونم چرا انقدر خوندنش طول کشید.شاید مفاهیم فلسفی کتاب باعث این شده یا هرچیز دیگه.در کل این دومین کتابی بود که از این نویسنده سویسی می خوندم.
    جنبش رومانتیسیزم و پیش فرض هاش تو این کتاب به چالش کشیده میشه و خیلی منطقی جواب هایی رو ارائه میده که قابل تأمل هست.بنظرم هرازگاهی باید یه سری به متنش بزنیم و مرور کنیم.
    "با بچه ها همه چیز روشن است چون شکل بچه اند، اما اگر به من نگاه کنید می گویید این آدم بالغ است چون شکل آدم بزرگ هاست.برخلاف انتظار، بخش عمده ای از شخصیت این آدم بزرگ دو و نیم ساله است.باورنکردنی است ولی باید باور کنید.می دانید! مشکل ما با زخم های روحی این است که قابل دیدن نیستند.مثلا من اگر دستم شکسته باشد همه می بینند و مراعاتم را می کنند.چون واضح است که مشکل دارم.ما از درون هم نوعی از این شکستگی ها را داریم اما راه ساده ای برای نشان دادن آنها وجود ندارد.نمی توانیم نشانه ای بروز دهیم که این زخم ها و شکستگی ها را با خود حمل می کنیم و طلب توجهی کنیم که لازمه ی این شکستگی ها و زخم هاست.از این رو بسیار مهم است که بدانیم هر تنابنده ای در این دنیا زخم ها و شکستگی های عمیقی دارد و نیازمند بخشش بسیار است و اینکه عموما آدم ها بدجنس نیستند.بسیار ترسیده اند."
    به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • یکی از رمان های مستور و البته آخرین رمانی هست که از نشر چشمه به بازار اومده و خواننده رو همراه خودش میبره به فضای داستان و همراهی خوبی رو رقم می زنه.
    "مراد سرمه: اگه یه ذره فکر کنی می بینی اینکه سیبی هست و چناری هست یا اون سنگ وسط آسفالت هست، خودشون عجیب ترین چیزهای عالمند که می تونند بزرگ ترین نابغه هارو تا ابد گیج کنند.و البته گیج هم کرده ند.منظورم اینه به جای فکر کردن به نسبتِ بین چیزها، به چیزها، به خود چیزها فکر کن.به بودن چیزها.من واقعا نمی فهمم کسی که از بیرون اومدن سیبی از چناری شگفت زده می شه چه طور خود سیب و چنار مبهوتش نمی کنه؟!
    من دارم دقیقا درباره ی تو و پرستو حرف می زنم.به نظر من حق با اونه و تو هم اگه می خوای باش زندگی کنی بهتره به جای عشق به او، به خود او، فکر کنی چون عشق یه روز تموم می شه اما پرستو هیچ وقت تموم نمی شه."
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • از اون دسته کتاب هایی که نمی دونی چی بگی درباره شون که حق مطلب رو ادا کرده باشی.انگار کلمه ها گیج بشن، حرف ها خسته گوشه ای بشینن، سکوت هم مجالی برای جولان نداشته باشه 
    و قلبت حین خوندن خطوط مشکی ما بین صفحات سفید به درد بیاد...
    به جملۀ پشت کتاب اکتفا می کنم؛
    «قبل از هر چیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است.»
    هفته نامۀ دی ولت_سویس
    به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • سخنی با نویسنده
    موریس بلانشوی عزیز ممنون بابت این کتاب هرچند که به معنی واقعی کلمه روزنامه وار خوندم و چیز زیادی دستگیرم نشد!!
    دیدگاه شخصی
    برخی گمان می کنند این خودشان هستند که کتابی را انتخاب می کنند.یک روز مثل تمام روزهای قبل و بعد، به مرکز خریدی می روند و ناگهان چشمشان به عنوان کتابی می خورَد و شگفت زده آن را برمی دارند و مبلغی می پردازند و اینچنین کتاب را تصاحب می کنند.یا در این بین ممکن است کتابی دست خواننده ای ببینند و کنجکاو شوند آن را داشته باشند.این امکان هم وجود دارد که اسمی از کتابی پرفروش به گوششان خورده باشد و  اینک فرصت را غنیمت بشمردند تا در گروه خوانندگان آن اثر معروف قرار گیرند.به همین سادگی همگی در اشتباهند!
    این فقط و فقط کتاب ها هستند که خواننده شان را انتخاب می کنند.آن ها در ظاهر بی جانند و صامت، اما در دل رازی دارند که با آن درون و هستی آدمی را دگرگون می سازند.گاه از طریق جلدشان، گاه از طریق جمله ای کوتاه در یک سایت معرفی کتاب و گاهی هم از طریق فردی ناآشنا به مثابه کودکی درون آغوشمان جا می گیرند و نوازش می شوند.
    کتاب ها باهوش تر از آنند که فکرش را کنید.اگر کمی بیشتر دقت کنید می بینید هر یک در یک بازه ی زمانی مشخص از زندگی شخصی اتان وارد اتاق فکرتان شده اند که تاثیرشان بی شک غیرقابل انکار است! هرچند بهترین دوستِ انسان، انسان است، اما سعی کنیم انتخابِ بهترین کتاب ها باشیم.
    از کتاب
    "حتی وقتی سخن گفته ای، اطمینانی نیست که از آن آگاه باشی. شاید فقط با من سخن می گویی و آگاه نیستی. حرفی زده خواهد شد که آگاه نیستی برای من بوده."
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • خواندنش را پیشنهاد می کنم...
    یک انتخاب و هدیه ی خوب که عشق و فلسفه را توامان به خاطر خواننده جلب می کند و داستان را رنگ می زند.رنگی که گه گاه تجسمش در ذهن دشوار می نمود و به تکرار و تفصیل نیاز داشت تا تداعی شود...اما سرانجام با درک شیرینی همراه و در ذهن و قلب ته نشین می شود.
    "من ترا دوست خواهم داشت نه برای هوشمندی، استعداد و زیبایی ات، بلکه به سادگی چون تو خودت هستی، بدون هر گونه قید و شرطی. ترا دوست دارم برای آن کسی که در عمق وجودت هست، نه برای رنگ چشمانت یا میزان دارایی ات. نیاز درونی، خواستار آن است که معشوق ما را بدون در نظر گرفتن حسن های ظاهری امان، و فقط برای جوهر وجودمان تحسین کند، و آماده باشد همان عشقی را عرضه کند که گفته می شود میان پدر و مادرها و فرزندانشان وجود دارد. خود واقعی، چیزی است که شخص انتخاب می کند که باشد، حال اگر خال درشتی روی پیشانی مان درآمد یا به دلیل بالارفتن سن پژمرده شدیم، یا تورم ورشکستمان کند، باید به دلیل حوادثی که فقط ظاهرمان را خدشه دار کرده، بخشوده بشویم. و حتی اگر زیبا یا ثروتمند هستیم، نمی خواهیم که ما را به دلیل این چیزها دوست بدارند، چون اگر این خصوصیات از بین بروند، عشق هم به همراهش می رود. من ترجیح می دهم که شما از ذهنم تعریف کنید و نه از چهره ام، و اگر مجبور باشید در آن صورت ترجیح می دهم در مورد لبخندم اظهارنظر بکنید تا دماغم. ما محتاجیم که دوست داشته شویم، حتی اگر همه چیزمان را از دست بدهیم: همه چیز ترک شود جز "من"، این "من" اسرارآمیز در ضعیف ترین و آسیب پذیرترین وضع اش.
    آیا اگر در مقابلت ضعیف باشم دوستم خواهی داشت؟ همه قوی بودن را دوست دارند، اما آیا تو مرا برای ضعف هایم دوست می داری؟ این آزمایش واقعی است. آیا اگر تمام چیزهایی که از دست می روند را از دست بدهم، باز هم مرا به خاطر چیزهایی که همیشه خواهم داشت، دوست می داری؟"
    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • شاید قبل از اینکه بخونمش خیلی دوستش داشتم...
    موراکامی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی قلم حقیقت محوری داره و به طرز خارق العاده ای آدم رو مجبور به اعتراف این نکته می کنه که داستانش در اوج تخیلی بودن باور پذیره!
    "مردم خیلی زود از چیزهایی که ملال آور نیست خسته می شوند، اما نه از چیزهایی که در اصل ملال آورند.چه چیز موجب ملالشان می شود؟ برای من بیکاری ملالت بار است، اما از چیزی خسته نمی شوم.بیشتر مردم نمی توانند بین این دو تا فرق بگذراند."
    به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • یک نفس خوندمش و جز این هم ممکن نبود.تو ساعت هایی که دستم بود بوی دریا رو حس می کردم عمیقآ...
    "ولی آدم را برای شکست نساخته اند.آدم ممکنه از بین بره، ولی شکست نمی خوره."
    به قلم فاطمه ...
  • ۳