۲۴ مطلب با موضوع «کتابخونه» ثبت شده است

سومین کتابی بود که از ابراهیمی خوندم. یه خصوصیتی که نوشته هاش، چه کوتاه چه بلند داره اینه که فکر نمی کنی یه داستان می خونی بلکه انگار شخصیت ها واقعی هستند و انقدر نزدیک و صمیمی حس و حال هر کدوم رو به وسیله ی لحن، تکیه کلام، فکر و جملات بیان می کنه که ارتباطی که باید برقرار می شه بین مخاطب و داستان... عنوان های داستان هارو دوست داشتم به نظرم به متن خیلی نزدیک بودند... آتش بدون دود رو هم خیلی وقته پیشنهاد شده که بخونم...
" زیر یک ناودان که تا کمرکش دیوار آمده بود و توی فضا دهان باز کرده بود ایستادم. آب شرشر می ریخت روی مغز سرم، و خندیدم. زنم چیزی گفت. به نظرم گفت: «معذرت می خواهم» یا «معذّبت کردم» یا «تا منزل را هم پیاده برویم.»
و من گفتم: خوب.
و هر دو خندیدیم...
                              و این، خوب بود. "
به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

    گل از تو گلگون تر

    امید، از تو شیرین تر.


    نمی شود، پاییز

                          _فضای نمناکِ جنگلی اش

                          برگ های خسته ی زردش_

    غمگین تر از نگاه تو باشد.

     

    نمی شود، می دانم، نمی شود آوازی

    که مرد روستایی و عاشق

    با صدایی صاف

    در اعماق درّه می خوانَد

    در شمالِ شمال

    رنگین تر از صدای تو باشد.

    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.

    و_صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه

    و_صدای گریه ی سرداب رود

                        _زمانی که تنگه ی وَن داربُن را می ساید_

    و_صدای عابر پیری که آب می خواهد

    به عمق یک سلام تو باشد.

    شب هنگام

    که خسته ییم از کار

    که خسته ییم از روز

    که خسته ییم از تکرار.


    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.


    نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب

    در آن زمان که روح دردمند ولگردم

    بستری می جوید

    بالینی می خواهد

    تا شاید دَمی بیاساید

    نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب

    و این روح دردمند ولگرد

    باز هم کوله را زمین نگذارد

    و سر را بر زانوی مهربانی تو.

    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

    شکوفه از تو شاداب تر

    پاییز، از تو غمگین تر.

    نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد

    نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد

    نمی شود که تو باشی، گلدان یاس هم باشد

    نمی شود که تو باشی، بلور هم باشد

    نمی شود که شب هنگام

                                   عِطر نگاه تو باشد

                                          "محبوبه های شب" هم باشند.

    نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم

    نمی شود که تو باشی

                             دُرست همین طور که هستی

                                           و من، هزار بار خوب تر از این باشم

                                           و باز، هزار بار، عاشقِ تو نباشم.

    نمی شود، می دانم

    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد. . .

    نادر ابراهیمی

    یک عاشقانه ی آرام

    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • بعضی داستان ها عجیبند... مثل شروع این کتاب، مثل اینکه چطور رسیده دست من.
    یه دانش آموز دارم پایه ی نهم که فقط دو ساعت در هفته باهاشون کلاس دارم. تازه چند جلسه ست که باهاشون آشنا شدم. یک بار بهم گفت خانم یه کتاب هست که شما حتما باید بخونیدش. گفت براتون پیداش می کنم میارم. هفته قبل دیدم با خودش آورده. کتاب از یه کتابخونه گرفته شده... و داستان زندگی یک شهید گمنامه...
    خدایا شکرت روز اربعین خوندنش تموم شد.
    قسمت هایی از این کتاب که برای خودم یادداشت کردم اینجا می نویسم...
    " اگر کاری برای خدا باشه، می شه عبادت. اما اگر به هر نیت دیگه ای باشه ضرر می کنین.
    همیشه کاری کن که اگه خدا تو رو دید خوشش بیاد، نه مردم.
    مطمئن باش چیزی مثل برخورد خوب روی آدم ها تاثیر ندارد. مگر نخوانده ای، خدا در قرآن به پیامبرش می فرماید: اگر اخلاقت تند (و خشن) بود، همه از اطرافت می رفتند. پس لااقل باید این رفتار پیامبر را یاد بگیریم.
    روزی را خدا می رساند. برکت پول مهم است. کاری هم که برای خدا باشد برکت دارد.
    کاری که برای رضای خداست، گفتن ندارد.
    دیگر هیچ حرفی نداشتم. همینطور نشسته بودم و فکر می کردم. با خودم گفتم: ابراهیم با یک اذان چه کرد! یک تپه آزاد شد، یک عملیات پیروز شد، هجده نفر هم مثل حرّ از جهنم به بهشت رفتند.
    خدا وسیله سازه، خودش راه رو نشان می ده.
    در زندگی، آدمی موفق تر است که در برابر عصبانیت دیگران صبور باشد.
    اگر انسان سرش را به سمت آسمان بالا بیاورد و کارهایش را برای رضای خدا انجام دهد، مطمئن باش زندگیش عوض می شود و تازه معنی زندگی کردن را می فهمد.
    رسیدگی ابراهیم به مشکلات مردم، من را یاد حدیث زیبای سیدالشهداء انداخت که می فرماید: حاجات مردم به سوی شما از نعمت های خدا بر شماست، در ادای آن کوتاهی نکنید که این نعمت در معرض زوال و نابودی است.
    رفاقت و ارتباط با شهدا دو طرفه است. اگر شما با آن ها باشی آن ها نیز با تو خواهند بود. "
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • اگر تو دنیا فقط یک کتاب باشه که دلم بخواد همه بخونن و به همه ی آدما هدیه بدم همین کتابه! من ازش خیلی آرامش گرفتم...
    " بدان که بزرگی و بزرگی تو از خداست...
    امتحان نهایی دین، دینداری نیست؛ محبت است. در زندگی، به پس که می نگرید می بینید لحظه های خطیر، لحظه هایی که به راستی زندگی کرده اید، لحظه هایی هستند که با عشق و محبت دست به کاری زده اید.
    هرچه بیشتر از عشق سخن گوییم، در آگاهی آدمی جایی ژرف تر می یابد. اگر در اندیشیدن به واژه های زیبا اصرار ورزیم و واژه هایی مهرآمیز بر زبان آوریم، یقین بدارید که تجربۀ آن عشق عظیم را که به وصف در نمی آید؛ عشق خدا را به عالم درون خود فرا می خوانیم.
    به عشق توکل کنید که تنها عشق می تواند شما را از مشکلاتتان برون آورد. عشق را فرابخوانید تا به حل مسائل شما بنشیند. اگر به عشق اعتماد کنید، انجام دادن هیچ چیز برایتان دشوار نخواهد بود. اگر در هر موقعیتی، آگاهانه عشق را فرا خوانید و از عشق مدد بجویید؛ عشق برای زایش ثمرات نیکو، از راههای بیشمار و گوناگون کار می کند. وقتی به جای جنگیدن با راه زندگیتان، بر آن شوید که دریابید چگونه این راه را دوست بدارید؛ عشق اسرار کامیابی بخش خویش را بر شما فاش می نماید. با آغوش گشاده به پیشواز محبت بروید و در طول راه بگویید:
    «من از دولت عشق زنده ام. من با قانون محبت زندگی می کنم. و محبت از هم اکنون فاتح و پیروز است.»
    همین یک اندیشه می تواند در زندگیتان ظفرهای بیشمار به ارمغان آورد. "
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • از نادر ابراهیمی هرچی بگم کم گفتم... از معجزۀ یک عاشقانۀ آرام گرفته تا نامه های رفیقانه، همسرانه، آمرانه، ملتمسانه...
    دلی دوسش داشتم..
    " عزیز من!
    هرگز از زندگی، آنگونه که انگار گلدانی ست بالای تاقچه یا درختی در باغچه، جدا از تو و نیروی تغییردهنده ی تو، گله مکن! هرگز از زندگی آنگونه سخن مگو که گویی بدون حضور تو، بدون کار تو، بدون نگاه انسانیِ تو، بدون توانِ درگیری و مقاومت تو، بدون مبارزه ی تو، پافشاری تو، سرسختی تو، محبّت تو، ایمان تو، نفرت تو، خشم تو، فریاد تو، و انفجار تو، باز هم زندگی ست و می تواند زندگی باشد.
    زندگی مُرده ریگ انسان نیست  تا پس از انسان یا در غیابش، موجودیتی عینی و مادّی داشته باشد. زندگی، کارمایه ی انسان است، و محصول انسان، و دسترنج انسان، و رویای انسان، و مجموعه ی آرزوها و آرمان های انسان_که بدون انسان هیچ است و کم از هیچ.
    خوشبختی، گمان می کنم، تنها چیزی ست در جهان که فقط با دستهای طاهرِ کسی که به راستی خواهانِ آن است ساخته می شود، و از پیِ اندیشیدنی طاهرانه.
    عزیز من!
    خوشبختیِ امروز ما، تنها و تنها به درد آن می خورد که در راهِ خوشبخت سازیِ دیگران به کار گرفته شود. شرط بقای سعادت ما این است، و همین نیز علّتِ سعادتِ ماست. یک روز از من پرسیدی: "کِی علّت و معلول، کاملا یکی می شود؟" و یادت هست که من، درجا، جوابی نیافتم که بدهم. بسیار خوب! پاسخت را اینک یافته ام.
    خوشبختی، نامه یی نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگِ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکّه خمیرِ نرمِ شکل پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ امّا یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر... "
    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • خیلی از ناگفته ها تو این کتاب گفته شده؛ حرفهایی که شاید قبل از این کسی جرأت بیانشون رو نداشت. به ظاهر داستان هایی چند صفحه ای هستند اما انگار پشت هر کدوم تجربه ی زندگیِ خیلی ها بوده... بخاطر بندِ آخر این داستان، کلش رو نوشتم!
    " یک بار هم زنگ زده بودم منزل نقی زاده. اسمش فرامرز بود و با یکی دیگر که هیچ یادم نیست کی بود، سه نفری روی یک نیمکت می نشستیم. مادرش که گوشی را برداشت اسمش یادم رفت.
    - منزل نقی زاده؟
    از پدرم یاد گرفته بودم بگویم منزلِ فلانی.
    - با کی کار دارین؟
    - با ... پسرتون!
    - کدوم شون؟
    تک پسر بودم و فکر این جایش را نکرده بودم که در یک خانه، شاید چند پسر وجود داشته باشد!
    - کدوم شون؟ با کدوم شون کار داری؟
    - کلافه تر و عصبی تر پرسید.
    هول شدم. یادم نیامد مثلا بگویم آنی که کلاس اول راهنمایی است. من من کنان گفتم:
    - اونی که موهاش فرفریه، حرفای بد می زنه، قشنگ می خنده!
    آنی که قشنگ می خندید خانه نبود. تق!
    فردایش گفت: «من قشنگ می خندم؟» و ریسه رفت. من حرصم درآمده بود، چون دفتر مشقم را نیاورده بود؛ ولی از قشنگ خندیدنش خنده ام گرفت.
    بعدترها فکر کردم آدم باید هر از گاهی هم اسمِ هم خانه هایش را، رفقایش را، بغل دستی هایش را فراموش کند؛ بدوبدو بگوید مثلا آنی که خنده اش قشنگ است. آنی که صورتش بوی صبحِ اول وقت می دهد. آنی که حرف زدنش طعم قهوه ی تازه دم دارد. آنی که سین اش آدم را عاشق می کند. "
    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • همیشه کتاب هایی رو که وحدت موضوع دارند دوست دارم؛ هرچند بعضی از مجموعه داستان ها هم توش یکی دوتا داستان پیدا میشه که خوب باشه.. جوری که توان نوشتن ازشون ازت سلب میشه! شاید یک روز بنویسم..
    " یکی از معدود چیزهایی که از دوران مدرسه به خاطر دارم تئوری یکی از فیلسوفان قدیمی است که گفته بود مهم نیست کجا زندگی می کنید، تنها وضعیت روحی تان اهمیت دارد. به خاطر دارم که فیلسوف این جمله را خطاب به یکی از دوستانش که حال روحی خوبی نداشت و می خواست به سفر برود، نوشته بود. تقریبا با الفاظ مختلف به او گفته بود به زحمت اش نمی ارزد چون او هرجا برود بار مشکلاتش را با خودش می برد. روزی که معلم مان این را برایمان تعریف کرد، زندگی من زیر و رو شد. "

    به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • فرض کنید رفتید لوازم طراحی بخرید و اولین باره وارد یه کتابسرا میشید که انبوه کتاب ها و قفسه هاش که تا نزدیک سقف بالا رفتن توجه تون رو جلب می کنه جوری که بیشتر اسم هارو دنبال می کنید و تقریبا دستتون میاد چه کتاب هایی اینجا راحت پیدا میشن. باز هم فرض کنید تمام خریدهاتون رو انتخاب می کنید حتی کارت می کشید و بعد از یه مکالمه کوتاه برمی گردید می پرسید می تونم درِ این قفسه ی شیشه ای رو باز کنم؟ و یه کتاب برمی دارید...
    این متن رو از قبل تو حافظه م داشتم ولی نمی دونستم دقیقا برای همین کتاب آنا گاوالدا هست...
    " دوست دارم با تو باشم چون هیچ وقت از با تو بودن خسته نمی شوم. حتی وقتی با هم حرف نمی زنیم، حتی وقتی نوازشم نمی کنی، حتی وقتی در یک اتاق نیستیم، باز هم خسته نمی شوم. هرگز دلزده نمی شوم. فکر کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم، به افکارت اعتماد دارم. می توانی بفهمی چه می گویم؟ همۀ آن چه در تو می بینم و هر آن چه نمی بینم را دوست دارم. با این همه ضعف هایت را می دانم. اما احساس می کنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس های مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما به هم می آیند! تو بیش از آن چه نشان می دهی می ارزی و من برعکس. من، به نگاه تو نیازمندم تا کمی بیش تر... تا جوهر بیشتری کسب کنم؟ نمی دانم به فرانسه چه طور بگویم؟ واژه های ثبات، استوار، درست است؟ وقتی آدم می خواهد بگوید که احساس رضایت مندی درونی می کند چه می گوید؟ "
    قشنگ ترین جملاتی که می تونیم به کسی هدیه کنیم بی شک...
    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • داشتم این قسمت کتاب رو می خوندم که بلند بلند خندیدم!!! (البته اون موقع کسی خونه نبود)
    " «اوه! تو خیلی مستعدی که از آدم ها خوشت بیاید. هیچ وقت نقص و ایرادی در کسی نمی بینی. از نظر تو همۀ عالم خوب و قابل قبول است. من که تا حالا نشنیده ام تو بدِ کسی را بگویی.»
    «دلم نمی خواهد زود از دیگران عیب و ایراد بگیرم. ولی همیشه چیزی که توی فکرم باشد به زبان می آورم.» "
    یاد حرف دوستم افتادم که تا از کسی تعریف می کردم و می گفتم خیلی آدم خوبیه و من دوستش دارم فوری می گفت تو که همیشه همه رو دوست داری و همه از نظرت خوبند، کی خوب نیست از نظر تو؟ تو کی رو دوست نداری؟ و اینچنین بود که من ساکت می شدم!
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • تا به حال با کتاب خوندن خستگی در کردید در حالی که همه فکر می کنن باید برید بخوابید؟!
    یه رمان کوتاه شصت صفحه ای که می تونه قلب و روحتون رو به پرواز دربیاره و لبخند بذاره روی لباتون... و تشویقتون کنه بار دیگه ای که پاتون به کتابفروشی رسید دوتا رمان دیگه ی این نویسنده رو هم داشته باشید. قبلا از رمان مردی به نام اُوِه اینجا نوشتم.
    " یه بار معلم ازمون خواست دربارۀ این که معنی زندگی چیه انشا بنویسیم.
    تو چی نوشتی؟
    «همراهی
    بابابزرگ چشم هایش را می بندد.
    بهترین جوابی که تا حالا شنیدم.
    معلممون گفت باید جواب طولانی تری بنویسم.
    خوب تو چکار کردی؟
    نوشتم: «همراهی و بستنی»
    بابابزرگ لحظه ای فکر می کند و بعد می پرسد: چه نوع بستنی ای؟
    نوآ لبخند می زند. درک شدن خیلی شیرین است."
    دلم می خواد دربارۀ این رمان چند صفحه بنویسم حتی فقط دربارۀ بعضی جملاتش... کتاب های خیلی قشنگ رو دوست دارم؛ مثل بستنی قیفی شکلاتی می مونن.
    به قلم فاطمه ...
  • ۰