۷ مطلب با موضوع «روزهای مدرسه» ثبت شده است

اینم یکی از اون عکس هایی که خیلی دوستش دارم.
برای ترم اول و فکر می کنم زنگ انشا باشه که بچه های هفتم رو بردم تو حیاط درس خوندیم...
معلومه هنوز یک روز نشده دلم براشون تنگ شده و همش تو خونه حرفشونه...

به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • این هفته می خوام انگشتری که یکی از بچه ها بهم هدیه داده رو بندازم دستم.هرچند الان که دستمه وقتی انگشتمو سمت پایین می گیرم خودش میفته!! شاید از نظر مادی ارزش بالایی نداشته باشه اما برای من باارزش ترینه.
    به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • یکی از دانش آموزام برام نوشته:
    از دل نروی اگرچه از دیده روی


    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • نوید: خانم این شالگردنه یا پتو؟
    من: یچیزی بین شال و پتو
    نوید: آهان..
    به قلم فاطمه ...
  • ۴
  • در دفتر رو باز می کنم برم ببینم چیکارم دارن بچه ها، می بینم یه دسته گل میارن جلو می گن خانم این برای شماست! می گیرمش و عطرش می کنم.سه تا گل رز صورتی که تهش رو چسب زدن.
    می گم ممنون از باغ خودتون چیدینش؟
    می گن نه خانم
    می گم پس چی؟
    می گن باغ همسایه مون گل داره..
    می گم از باغ مردم واسه من گل میارین؟؟
    می گن این گلا
    به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • وقتی دانش آموزا کانالی دارن و دوست دارن تو هم عضوش بشی
    وقتی دلشون می خواد سال بعد باز هم معلمشون باشی و این دغدغه فکریشونه و بخاطرش برات نامه می نویسن
    وقتی علاوه بر دو روز دیدنت در هفته تو مدرسه، چندین بار ازت خواستن آخرهفته هم بری پیششون و باهاشون بگردی
    وقتی هرجا بری مثل جوجه رنگی دنبالت میان و کنارت می مونن
    وقتی حتی زنگ تفریح هم میان دنبالت که بری کنارشون و باهاشون باشی
    وقتی سال آخریا بهت می گن سال بعد هر مدرسه ای باشید ما یه روز میایم بهتون سر می زنیم!!
    وقتی برام نوشتن عید دلشون تنگ میشد و عکس دسته جمعیمون رو نگاه می کردن
    وقتی تا الان چندبار از خیلیا شنیدم که تو کلاسم آرامش دارن و یه حسی که تو کلاسای دیگه شون نیست...
    وقتی پیام هاشون رو می خونم...پیام هایی که کسی مجبورشون نکرده بنویسن، هیچ منفعتی پشتش نیست، هیچ انگیزه ای به جز دوست داشتن
    کنار همۀ سختی هاش، مریض شدناش، حرص خوردناش...قشنگه.. بودن کنارتون بهم آرامش میده
    خدایا اینا همش یعنی هنوزم آرزوهای ته دلیمون خریدار داره شکر
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • از نامه هاتون که برام نوشتید

    زلالی برکه ی دلاتون نفس گیره...

    به قلم فاطمه ...
  • ۰