۹ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است



به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • سومین کتابی بود که از ابراهیمی خوندم. یه خصوصیتی که نوشته هاش، چه کوتاه چه بلند داره اینه که فکر نمی کنی یه داستان می خونی بلکه انگار شخصیت ها واقعی هستند و انقدر نزدیک و صمیمی حس و حال هر کدوم رو به وسیله ی لحن، تکیه کلام، فکر و جملات بیان می کنه که ارتباطی که باید برقرار می شه بین مخاطب و داستان... عنوان های داستان هارو دوست داشتم به نظرم به متن خیلی نزدیک بودند... آتش بدون دود رو هم خیلی وقته پیشنهاد شده که بخونم...
    " زیر یک ناودان که تا کمرکش دیوار آمده بود و توی فضا دهان باز کرده بود ایستادم. آب شرشر می ریخت روی مغز سرم، و خندیدم. زنم چیزی گفت. به نظرم گفت: «معذرت می خواهم» یا «معذّبت کردم» یا «تا منزل را هم پیاده برویم.»
    و من گفتم: خوب.
    و هر دو خندیدیم...
                                  و این، خوب بود. "
    به قلم فاطمه ...
  • ۳
  • سرما خوردم...
    همش دلم می خواد بخوابم اما کلی درس دارم... بدترین قسمت سرماخوردگی اینه که دلم نمیاد اطرافیانم رو ببوسم!! حالا اگه یکی سرما خورده باشه مهم نیست برام بوسش می کنماا اما خودم دلم نمیاد...
    اگر شب بیرون میرید شالگردن ببرید حتما
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • یه اتاق گرم می تونه خیلی دلچسب باشه بعد از تحمل سرمای صبح کلاس...
    معلم بودن و دانشجو بودن همزمان یه خوبیش اینه همش دور و برت کتابه! هر وقت سرت خلوت میشه یکی شون از بغل دستت، از تو کیفت، زیر تخت، تو قفسه، کانال استاد، کتابخونه، کتابفروشی و... یه دالی می گه و چشمک می زنه!!
    و گاهی همین چند برگ کتاب کاغذی همراه زمزمه ی باران پاییزی معجزه می کنه برات...
    به قلم فاطمه ...
  • ۳
  • نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

    گل از تو گلگون تر

    امید، از تو شیرین تر.


    نمی شود، پاییز

                          _فضای نمناکِ جنگلی اش

                          برگ های خسته ی زردش_

    غمگین تر از نگاه تو باشد.

     

    نمی شود، می دانم، نمی شود آوازی

    که مرد روستایی و عاشق

    با صدایی صاف

    در اعماق درّه می خوانَد

    در شمالِ شمال

    رنگین تر از صدای تو باشد.

    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.

    و_صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه

    و_صدای گریه ی سرداب رود

                        _زمانی که تنگه ی وَن داربُن را می ساید_

    و_صدای عابر پیری که آب می خواهد

    به عمق یک سلام تو باشد.

    شب هنگام

    که خسته ییم از کار

    که خسته ییم از روز

    که خسته ییم از تکرار.


    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.


    نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب

    در آن زمان که روح دردمند ولگردم

    بستری می جوید

    بالینی می خواهد

    تا شاید دَمی بیاساید

    نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب

    و این روح دردمند ولگرد

    باز هم کوله را زمین نگذارد

    و سر را بر زانوی مهربانی تو.

    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

    شکوفه از تو شاداب تر

    پاییز، از تو غمگین تر.

    نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد

    نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد

    نمی شود که تو باشی، گلدان یاس هم باشد

    نمی شود که تو باشی، بلور هم باشد

    نمی شود که شب هنگام

                                   عِطر نگاه تو باشد

                                          "محبوبه های شب" هم باشند.

    نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم

    نمی شود که تو باشی

                             دُرست همین طور که هستی

                                           و من، هزار بار خوب تر از این باشم

                                           و باز، هزار بار، عاشقِ تو نباشم.

    نمی شود، می دانم

    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد. . .

    نادر ابراهیمی

    یک عاشقانه ی آرام

    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • بعد از اینکه این پست رو دیروز نوشتم، امروز تازه رسیدم مدرسه مدیرمون بهم گفت: خانم میای بریم خونه ی مادر شهید؟ قراره بچه هارو از طرف اداره ببریم اگر دوست داری بیا... یاد کتاب دانش آموزم افتادم که هنوز داخل کیفم بود، یاد جمله های شهید هادی افتادم که دیشب خونده بودم، من کجا و رفتن به خونه ی مادر شهید گمنام کجا؟ برکت شهدای ما بی پایانه... پدرشون خیلی صحبت کردند. می گفتند: چشم انتظاری خیلی سخته.. تا اهواز هم رفته بودند که شاید خبری پیدا کنن از بچه شون... موقع برگشت همین جمله ی کتاب رو بهشون گفتم که درسته چشم انتظارید اما حضرت فاطمه سلام الله علیها خودشون مثل مادر شهیدای گمنام هستند پس پسرتون بهترین جاست... بعدش رفتیم مزار شهدا... بهترین روز مدرسه بود تو این یک سال و نیم... خیلی با بچه هام صحبت کردم تو مسیر. همیشه دوست دارم نظرشون رو راحت بهم بگن و منم در نهایت محبت و علاقه بهترین جواب رو بهشون بدم و راهنماییشون کنم.
    خدایا شکرت
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • بعضی داستان ها عجیبند... مثل شروع این کتاب، مثل اینکه چطور رسیده دست من.
    یه دانش آموز دارم پایه ی نهم که فقط دو ساعت در هفته باهاشون کلاس دارم. تازه چند جلسه ست که باهاشون آشنا شدم. یک بار بهم گفت خانم یه کتاب هست که شما حتما باید بخونیدش. گفت براتون پیداش می کنم میارم. هفته قبل دیدم با خودش آورده. کتاب از یه کتابخونه گرفته شده... و داستان زندگی یک شهید گمنامه...
    خدایا شکرت روز اربعین خوندنش تموم شد.
    قسمت هایی از این کتاب که برای خودم یادداشت کردم اینجا می نویسم...
    " اگر کاری برای خدا باشه، می شه عبادت. اما اگر به هر نیت دیگه ای باشه ضرر می کنین.
    همیشه کاری کن که اگه خدا تو رو دید خوشش بیاد، نه مردم.
    مطمئن باش چیزی مثل برخورد خوب روی آدم ها تاثیر ندارد. مگر نخوانده ای، خدا در قرآن به پیامبرش می فرماید: اگر اخلاقت تند (و خشن) بود، همه از اطرافت می رفتند. پس لااقل باید این رفتار پیامبر را یاد بگیریم.
    روزی را خدا می رساند. برکت پول مهم است. کاری هم که برای خدا باشد برکت دارد.
    کاری که برای رضای خداست، گفتن ندارد.
    دیگر هیچ حرفی نداشتم. همینطور نشسته بودم و فکر می کردم. با خودم گفتم: ابراهیم با یک اذان چه کرد! یک تپه آزاد شد، یک عملیات پیروز شد، هجده نفر هم مثل حرّ از جهنم به بهشت رفتند.
    خدا وسیله سازه، خودش راه رو نشان می ده.
    در زندگی، آدمی موفق تر است که در برابر عصبانیت دیگران صبور باشد.
    اگر انسان سرش را به سمت آسمان بالا بیاورد و کارهایش را برای رضای خدا انجام دهد، مطمئن باش زندگیش عوض می شود و تازه معنی زندگی کردن را می فهمد.
    رسیدگی ابراهیم به مشکلات مردم، من را یاد حدیث زیبای سیدالشهداء انداخت که می فرماید: حاجات مردم به سوی شما از نعمت های خدا بر شماست، در ادای آن کوتاهی نکنید که این نعمت در معرض زوال و نابودی است.
    رفاقت و ارتباط با شهدا دو طرفه است. اگر شما با آن ها باشی آن ها نیز با تو خواهند بود. "
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • چندتا دیالوگ هست تو این یک ماه بین من و بچه ها... حالم خوب میشه باهاشون...
    + بچه ها یک جمله مثال بزنید
    _ آتوسا: من معلم فارسی را دوست دارم

    + یلدا: خانم تا حالا کسی بهتون گفته این رنگ چقدر بهتون میاد؟
    _ بچه ها گفتن بهم آره...

    + حالتون خوبه؟
    _ ماریا: شما رو دیدیم حالمون خوب شد

    + آیدا: خانم میشه دو ساعت شما بیاین میشه فردا هم شما بیاین کلاسمون؟
    _ کلاس دارم عزیزم فردا پنجشنبه ست هیچ معلمی نمیره مدرسه!!

    + حنانه: خانم میشه برای همه ی درس ها شما بیاین؟
    _ ابتدایی نیستید که راهنمایی هر درس معلم خودشو داره

    + بچه ها شما همیشه انقدر بی حال هستید؟
    _ (یادم نیست کدوم یکی از نهما گفت) شما به ما انرژی میدید خانم

    + الان اومدی کنار میز من نشستی یکی اومد تو کلاس پرسید چی بگم؟
    _ مطهره: می گیم شلوغ کردم خانم خواست تنبیه م کنه گفت صندلیت رو بیار اینجا بشین

    + یه روز خیلی دلم برای بچه های پارسالم تنگ شده بود به محض اینکه رفتم کلاس میلاد گفت: خانم محمدرضا گفت به خانم.. سلام برسون

    بازهم هست... دوست داشتن بارون نیست که بند بیاد. برف نیست که آب بشه. دوست داشتن خورشیده! می تابه درست به ته ته قلبت... حتی وقتی هوا تاریکه تاریکه، حتی وقتی دلت تنگِ تنگه، می تونی روشناییش رو حس کنی...


    + عنوان آهنگیه که این روزا زیاد گوش میدم آرامش بخشه
    به قلم فاطمه ...
  • ۰