۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

خداروشکر بابت همه چیز... یکی از زیباترین شب های زندگیم بود دیشب، یه حسی بین غم و شادی، یه بغض کوچولو ته گلو، یه خیلی دوستت دارم  گفتن از ته دل با چشما...
خیلی شیرینه که دوست صمیمیت عروس بشه! کاش خیلی مواظبش باشه همسرش انقدر که همیشه صدای دوستم شاد باشه وقتی باهاش حرف می زنم. باز هم همه می گفتن ما خیلی شبیه هم هستیم! از خواهرش گرفته تا فامیل هاشون.. یادم نمیاد جایی دوتایی رفته باشیم نپرسیده باشن ما دوقلو هستیم؟ دلم براش تنگ شد اینارو نوشتم...
امروز غروب تو خیابون پام رفت تو یه چاله ی فضایی شهرمون تا زانو... خیلی وضعیت بدی بود. بستنیم از دستم افتاد یک دفعه ندیدم چی شد افتادم.. فقط شنیدم چندتا عابر پشت سرم گفتن آخیییییی... چندتا خراش سطحی و کبودی داره دردش کمتر شده از قبل..
+عنوان آهنگیه که عروس باهاش رقصید.
به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • یعنی کسی هست واقعا شبیه این عکسی که کشیدم باشه برام جالبه وقتی بهش فکر می کنم!!
    اولین جلسه بود اما دست خودم نبود به تک تک میزها سرزدم و کارهاشون رو دیدم. چهار ساعت طراحی در یک جمع دخترونه که دایم در حال سلفی گرفتن و خندیدن و حرف زدن زیاد بودن... موزیک هم که قدرتمندانه پخش می شد!! در عوض استادمون انقدر آروم صحبت می کردند که باید سرتو میاوردی جلو با تمرکز کامل گوش می دادی تا بشنوی..
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • فرض کنید رفتید لوازم طراحی بخرید و اولین باره وارد یه کتابسرا میشید که انبوه کتاب ها و قفسه هاش که تا نزدیک سقف بالا رفتن توجه تون رو جلب می کنه جوری که بیشتر اسم هارو دنبال می کنید و تقریبا دستتون میاد چه کتاب هایی اینجا راحت پیدا میشن. باز هم فرض کنید تمام خریدهاتون رو انتخاب می کنید حتی کارت می کشید و بعد از یه مکالمه کوتاه برمی گردید می پرسید می تونم درِ این قفسه ی شیشه ای رو باز کنم؟ و یه کتاب برمی دارید...
    این متن رو از قبل تو حافظه م داشتم ولی نمی دونستم دقیقا برای همین کتاب آنا گاوالدا هست...
    " دوست دارم با تو باشم چون هیچ وقت از با تو بودن خسته نمی شوم. حتی وقتی با هم حرف نمی زنیم، حتی وقتی نوازشم نمی کنی، حتی وقتی در یک اتاق نیستیم، باز هم خسته نمی شوم. هرگز دلزده نمی شوم. فکر کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم، به افکارت اعتماد دارم. می توانی بفهمی چه می گویم؟ همۀ آن چه در تو می بینم و هر آن چه نمی بینم را دوست دارم. با این همه ضعف هایت را می دانم. اما احساس می کنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس های مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما به هم می آیند! تو بیش از آن چه نشان می دهی می ارزی و من برعکس. من، به نگاه تو نیازمندم تا کمی بیش تر... تا جوهر بیشتری کسب کنم؟ نمی دانم به فرانسه چه طور بگویم؟ واژه های ثبات، استوار، درست است؟ وقتی آدم می خواهد بگوید که احساس رضایت مندی درونی می کند چه می گوید؟ "
    قشنگ ترین جملاتی که می تونیم به کسی هدیه کنیم بی شک...
    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • داشتم این قسمت کتاب رو می خوندم که بلند بلند خندیدم!!! (البته اون موقع کسی خونه نبود)
    " «اوه! تو خیلی مستعدی که از آدم ها خوشت بیاید. هیچ وقت نقص و ایرادی در کسی نمی بینی. از نظر تو همۀ عالم خوب و قابل قبول است. من که تا حالا نشنیده ام تو بدِ کسی را بگویی.»
    «دلم نمی خواهد زود از دیگران عیب و ایراد بگیرم. ولی همیشه چیزی که توی فکرم باشد به زبان می آورم.» "
    یاد حرف دوستم افتادم که تا از کسی تعریف می کردم و می گفتم خیلی آدم خوبیه و من دوستش دارم فوری می گفت تو که همیشه همه رو دوست داری و همه از نظرت خوبند، کی خوب نیست از نظر تو؟ تو کی رو دوست نداری؟ و اینچنین بود که من ساکت می شدم!
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • تا به حال با کتاب خوندن خستگی در کردید در حالی که همه فکر می کنن باید برید بخوابید؟!
    یه رمان کوتاه شصت صفحه ای که می تونه قلب و روحتون رو به پرواز دربیاره و لبخند بذاره روی لباتون... و تشویقتون کنه بار دیگه ای که پاتون به کتابفروشی رسید دوتا رمان دیگه ی این نویسنده رو هم داشته باشید. قبلا از رمان مردی به نام اُوِه اینجا نوشتم.
    " یه بار معلم ازمون خواست دربارۀ این که معنی زندگی چیه انشا بنویسیم.
    تو چی نوشتی؟
    «همراهی
    بابابزرگ چشم هایش را می بندد.
    بهترین جوابی که تا حالا شنیدم.
    معلممون گفت باید جواب طولانی تری بنویسم.
    خوب تو چکار کردی؟
    نوشتم: «همراهی و بستنی»
    بابابزرگ لحظه ای فکر می کند و بعد می پرسد: چه نوع بستنی ای؟
    نوآ لبخند می زند. درک شدن خیلی شیرین است."
    دلم می خواد دربارۀ این رمان چند صفحه بنویسم حتی فقط دربارۀ بعضی جملاتش... کتاب های خیلی قشنگ رو دوست دارم؛ مثل بستنی قیفی شکلاتی می مونن.
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • دلم مشهد می خواد
    به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • " آفتاب را دوست دارم
    به خاطر پیراهنت روی طناب رخت،
    باران را
    اگر می بارد بر چتر آبی تو
    و چون تو نماز خوانده ای خداپرست شده ام.
    #نجدی
    در فلسفه هم گاهی شعرهای لطیفی هست. مثل این حرف که می گه خداوند از شدت ظهورَش مخفی است. در واقع مفهوم این حرف اینه که خداوند اون قدر هست که گویی نیست. اون قدر حضور داره که انگار غایبه. اصلا غیبتش به دلیل شدت ظهورشه. می گن خداوند مثل یه صداست که از اول آفرینش تا آخر اون با یه حالت پیوسته در هستی نواخته می شه. چنین صدایی رو تا قطع نشه کسی نمی تونه بشنوه. در واقع دایمی بودن صدا مانع شنیدنش می شه. شاید به همین دلیله که ما نمی تونیم خداوند رو درک کنیم. به نظر من این خیال انگیزترین شعریه که انسان در طول تاریخ سروده."
    به قلم فاطمه ...
  • ۰