۱۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

از اون دسته کتاب هایی که نمی دونی چی بگی درباره شون که حق مطلب رو ادا کرده باشی.انگار کلمه ها گیج بشن، حرف ها خسته گوشه ای بشینن، سکوت هم مجالی برای جولان نداشته باشه 
و قلبت حین خوندن خطوط مشکی ما بین صفحات سفید به درد بیاد...
به جملۀ پشت کتاب اکتفا می کنم؛
«قبل از هر چیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است.»
هفته نامۀ دی ولت_سویس
به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • سخنی با نویسنده
    موریس بلانشوی عزیز ممنون بابت این کتاب هرچند که به معنی واقعی کلمه روزنامه وار خوندم و چیز زیادی دستگیرم نشد!!
    دیدگاه شخصی
    برخی گمان می کنند این خودشان هستند که کتابی را انتخاب می کنند.یک روز مثل تمام روزهای قبل و بعد، به مرکز خریدی می روند و ناگهان چشمشان به عنوان کتابی می خورَد و شگفت زده آن را برمی دارند و مبلغی می پردازند و اینچنین کتاب را تصاحب می کنند.یا در این بین ممکن است کتابی دست خواننده ای ببینند و کنجکاو شوند آن را داشته باشند.این امکان هم وجود دارد که اسمی از کتابی پرفروش به گوششان خورده باشد و  اینک فرصت را غنیمت بشمردند تا در گروه خوانندگان آن اثر معروف قرار گیرند.به همین سادگی همگی در اشتباهند!
    این فقط و فقط کتاب ها هستند که خواننده شان را انتخاب می کنند.آن ها در ظاهر بی جانند و صامت، اما در دل رازی دارند که با آن درون و هستی آدمی را دگرگون می سازند.گاه از طریق جلدشان، گاه از طریق جمله ای کوتاه در یک سایت معرفی کتاب و گاهی هم از طریق فردی ناآشنا به مثابه کودکی درون آغوشمان جا می گیرند و نوازش می شوند.
    کتاب ها باهوش تر از آنند که فکرش را کنید.اگر کمی بیشتر دقت کنید می بینید هر یک در یک بازه ی زمانی مشخص از زندگی شخصی اتان وارد اتاق فکرتان شده اند که تاثیرشان بی شک غیرقابل انکار است! هرچند بهترین دوستِ انسان، انسان است، اما سعی کنیم انتخابِ بهترین کتاب ها باشیم.
    از کتاب
    "حتی وقتی سخن گفته ای، اطمینانی نیست که از آن آگاه باشی. شاید فقط با من سخن می گویی و آگاه نیستی. حرفی زده خواهد شد که آگاه نیستی برای من بوده."
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • خواندنش را پیشنهاد می کنم...
    یک انتخاب و هدیه ی خوب که عشق و فلسفه را توامان به خاطر خواننده جلب می کند و داستان را رنگ می زند.رنگی که گه گاه تجسمش در ذهن دشوار می نمود و به تکرار و تفصیل نیاز داشت تا تداعی شود...اما سرانجام با درک شیرینی همراه و در ذهن و قلب ته نشین می شود.
    "من ترا دوست خواهم داشت نه برای هوشمندی، استعداد و زیبایی ات، بلکه به سادگی چون تو خودت هستی، بدون هر گونه قید و شرطی. ترا دوست دارم برای آن کسی که در عمق وجودت هست، نه برای رنگ چشمانت یا میزان دارایی ات. نیاز درونی، خواستار آن است که معشوق ما را بدون در نظر گرفتن حسن های ظاهری امان، و فقط برای جوهر وجودمان تحسین کند، و آماده باشد همان عشقی را عرضه کند که گفته می شود میان پدر و مادرها و فرزندانشان وجود دارد. خود واقعی، چیزی است که شخص انتخاب می کند که باشد، حال اگر خال درشتی روی پیشانی مان درآمد یا به دلیل بالارفتن سن پژمرده شدیم، یا تورم ورشکستمان کند، باید به دلیل حوادثی که فقط ظاهرمان را خدشه دار کرده، بخشوده بشویم. و حتی اگر زیبا یا ثروتمند هستیم، نمی خواهیم که ما را به دلیل این چیزها دوست بدارند، چون اگر این خصوصیات از بین بروند، عشق هم به همراهش می رود. من ترجیح می دهم که شما از ذهنم تعریف کنید و نه از چهره ام، و اگر مجبور باشید در آن صورت ترجیح می دهم در مورد لبخندم اظهارنظر بکنید تا دماغم. ما محتاجیم که دوست داشته شویم، حتی اگر همه چیزمان را از دست بدهیم: همه چیز ترک شود جز "من"، این "من" اسرارآمیز در ضعیف ترین و آسیب پذیرترین وضع اش.
    آیا اگر در مقابلت ضعیف باشم دوستم خواهی داشت؟ همه قوی بودن را دوست دارند، اما آیا تو مرا برای ضعف هایم دوست می داری؟ این آزمایش واقعی است. آیا اگر تمام چیزهایی که از دست می روند را از دست بدهم، باز هم مرا به خاطر چیزهایی که همیشه خواهم داشت، دوست می داری؟"
    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • یکی از دانش آموزام برام نوشته:
    از دل نروی اگرچه از دیده روی


    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • شاید قبل از اینکه بخونمش خیلی دوستش داشتم...
    موراکامی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی قلم حقیقت محوری داره و به طرز خارق العاده ای آدم رو مجبور به اعتراف این نکته می کنه که داستانش در اوج تخیلی بودن باور پذیره!
    "مردم خیلی زود از چیزهایی که ملال آور نیست خسته می شوند، اما نه از چیزهایی که در اصل ملال آورند.چه چیز موجب ملالشان می شود؟ برای من بیکاری ملالت بار است، اما از چیزی خسته نمی شوم.بیشتر مردم نمی توانند بین این دو تا فرق بگذراند."
    به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • امتحان های سختی ازم می گیری بعدش خودت دستمو می گیری و با یه حس خوب بدرقه م می کنی...
    حواسم هست که
    به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • بیت ها و جمله های قشنگی دیدم
    طوری که بعضی هارو آروم برای خودم خوندم و عالی بود
    از خوش سلیقگیِ طراح سوالا
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • لاتاری...
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • اعتبار یکی از کارتها تموم شده بود امروز صبح رفتم بانک که یکی جدیدش رو بگیرم.اتفاق جالبی افتاد.وقتی که از پیش معاون بانک اومدم باجه شماره1 تا کارتم رو تحویل بگیرم دیدم چند نفر دیگه مثل من متقاضی کارت جدید هستن اما مسئول باجه به تک تکشون می گه برید کپی کارت ملی بگیرید بیارید تا بهتون فرم بدم!! در حالی که من کپی تحویل ندادم و خودش همون لحظه برام گرفت.اینجا دوتا فرضیه می شه ساخت؛
    1: وقتی من رو دید فهمید چه دختر خوب و ماه و مهربونی ام(عینک دودی)
    2: یکی از دانش آموزای سابقم بود و خواست محبت هام رو جبران کنه که نگفت خودم برم کپی بگیرم..ولی فرض دوم نمی تونه درست باشه چون من فقط یک ساله معلمم و دانش آموزام هم هنوز اول دبیرستان هستند.
    پس
    به قلم فاطمه ...
  • ۲