دالِ دوست داشتن
خیلی از ناگفته ها تو این کتاب گفته شده؛ حرفهایی که شاید قبل از این کسی جرأت بیانشون رو نداشت. به ظاهر داستان هایی چند صفحه ای هستند اما انگار پشت هر کدوم تجربه ی زندگیِ خیلی ها بوده... بخاطر بندِ آخر این داستان، کلش رو نوشتم!
" یک بار هم زنگ زده بودم منزل نقی زاده. اسمش فرامرز بود و با یکی دیگر که هیچ یادم نیست کی بود، سه نفری روی یک نیمکت می نشستیم. مادرش که گوشی را برداشت اسمش یادم رفت.
- منزل نقی زاده؟
از پدرم یاد گرفته بودم بگویم منزلِ فلانی.
- با کی کار دارین؟
- با ... پسرتون!
- کدوم شون؟
تک پسر بودم و فکر این جایش را نکرده بودم که در یک خانه، شاید چند پسر وجود داشته باشد!
- کدوم شون؟ با کدوم شون کار داری؟
- کلافه تر و عصبی تر پرسید.
هول شدم. یادم نیامد مثلا بگویم آنی که کلاس اول راهنمایی است. من من کنان گفتم:
- اونی که موهاش فرفریه، حرفای بد می زنه، قشنگ می خنده!
آنی که قشنگ می خندید خانه نبود. تق!
فردایش گفت: «من قشنگ می خندم؟» و ریسه رفت. من حرصم درآمده بود، چون دفتر مشقم را نیاورده بود؛ ولی از قشنگ خندیدنش خنده ام گرفت.
بعدترها فکر کردم آدم باید هر از گاهی هم اسمِ هم خانه هایش را، رفقایش را، بغل دستی هایش را فراموش کند؛ بدوبدو بگوید مثلا آنی که خنده اش قشنگ است. آنی که صورتش بوی صبحِ اول وقت می دهد. آنی که حرف زدنش طعم قهوه ی تازه دم دارد. آنی که سین اش آدم را عاشق می کند. "
به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • موضوع : کتابخونه

    نظرات (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی