من او را دوست داشتم
فرض کنید رفتید لوازم طراحی بخرید و اولین باره وارد یه کتابسرا میشید که انبوه کتاب ها و قفسه هاش که تا نزدیک سقف بالا رفتن توجه تون رو جلب می کنه جوری که بیشتر اسم هارو دنبال می کنید و تقریبا دستتون میاد چه کتاب هایی اینجا راحت پیدا میشن. باز هم فرض کنید تمام خریدهاتون رو انتخاب می کنید حتی کارت می کشید و بعد از یه مکالمه کوتاه برمی گردید می پرسید می تونم درِ این قفسه ی شیشه ای رو باز کنم؟ و یه کتاب برمی دارید...
این متن رو از قبل تو حافظه م داشتم ولی نمی دونستم دقیقا برای همین کتاب آنا گاوالدا هست...
" دوست دارم با تو باشم چون هیچ وقت از با تو بودن خسته نمی شوم. حتی وقتی با هم حرف نمی زنیم، حتی وقتی نوازشم نمی کنی، حتی وقتی در یک اتاق نیستیم، باز هم خسته نمی شوم. هرگز دلزده نمی شوم. فکر کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم، به افکارت اعتماد دارم. می توانی بفهمی چه می گویم؟ همۀ آن چه در تو می بینم و هر آن چه نمی بینم را دوست دارم. با این همه ضعف هایت را می دانم. اما احساس می کنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس های مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما به هم می آیند! تو بیش از آن چه نشان می دهی می ارزی و من برعکس. من، به نگاه تو نیازمندم تا کمی بیش تر... تا جوهر بیشتری کسب کنم؟ نمی دانم به فرانسه چه طور بگویم؟ واژه های ثبات، استوار، درست است؟ وقتی آدم می خواهد بگوید که احساس رضایت مندی درونی می کند چه می گوید؟ "
قشنگ ترین جملاتی که می تونیم به کسی هدیه کنیم بی شک...
به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • موضوع : کتابخونه

    نظرات (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی