و هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر می شود
تا به حال با کتاب خوندن خستگی در کردید در حالی که همه فکر می کنن باید برید بخوابید؟!
یه رمان کوتاه شصت صفحه ای که می تونه قلب و روحتون رو به پرواز دربیاره و لبخند بذاره روی لباتون... و تشویقتون کنه بار دیگه ای که پاتون به کتابفروشی رسید دوتا رمان دیگه ی این نویسنده رو هم داشته باشید. قبلا از رمان مردی به نام اُوِه اینجا نوشتم.
" یه بار معلم ازمون خواست دربارۀ این که معنی زندگی چیه انشا بنویسیم.
تو چی نوشتی؟
«همراهی
بابابزرگ چشم هایش را می بندد.
بهترین جوابی که تا حالا شنیدم.
معلممون گفت باید جواب طولانی تری بنویسم.
خوب تو چکار کردی؟
نوشتم: «همراهی و بستنی»
بابابزرگ لحظه ای فکر می کند و بعد می پرسد: چه نوع بستنی ای؟
نوآ لبخند می زند. درک شدن خیلی شیرین است."
دلم می خواد دربارۀ این رمان چند صفحه بنویسم حتی فقط دربارۀ بعضی جملاتش... کتاب های خیلی قشنگ رو دوست دارم؛ مثل بستنی قیفی شکلاتی می مونن.
به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • موضوع : کتابخونه

    نظرات (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی