در پس پرده بسى راز نهان مى بینم
بعد اذان با یکی از دانش آموزهای پارسالم به اسم عارفه حرف زدم...به قدری این دختر باادب و خانم و ماه به معنی واقعی بود که از همون اول دوستش داشتم.سال بعد درسش تموم میشه.از همون موقع با هم ارتباط داریم و گاهی حرف می زنیم.مادر عارفه مریض بود.یادمه یه روز خیلی گرفته بود اومد کنار میزم، بعد اینکه سوالش رو پرسید گفتم حالت خوبه؟ و گفت بخاطر مادرش ناراحته..الان می گفت مادرش رو آوردن خونه چون روزای آخرشه...
صداش در نهایت ادب و محبت، پر از غم بود.سعی کردم آرومش کنم با حرفام.یاد پارسال این موقع رو آوردم که موقع امتحان سر میز یه بطری آب و چندتا لیوان یک بار مصرف گذاشته بودن.هر دانش آموزی که تشنه بود براش یه لیوان آب می ریختم.عارفه با همه فرق داشت.حتی شاید چندبار کنار هر دانش آموزی می رفتم و به سوال هاش جواب می دادم اما عارفه هرگز سوال نمی پرسید تا خودم می گفتم سوالی نداری؟ این بارم گفتم برات یه لیوان آب بیارم تشنه ت نیست؟ گفت نه خانم روزه ام.امسال همش یادش بودم حتی پشت تلفن گفتم موقع امتحانا روزه ای بازم؟ گفت آره.بعضی آدم ها تو زندگیت میان که یک جور عجیبی خالص و ناب هستند که تکرار نمیشن...
بعد اینکه حرف زدیم بهم پیام داد نشد بگم خیلی دوستتون دارم.گفتم من بیشتر دوستت دارم عزیزدلم...گفتم کنارتم و هر کاری بتونم برات انجام میدم هر کاری بخوای.فقط قوی و موفق باش.همین رو ازت می خوام.
به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • نظرات (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی