سوگل بیشتر از یک هفته ست که مهمون قفسه ی کتابای منه. از طرف دانش آموزم سوگل. تو نمایشگاه کتاب که رفته بودیم خریدش و بهم گفت خانم ببینید رمانش هم اسم منه! حالا اگر به این اعتقاد داشته باشید که این کتابا هستن که انتخابتون می کنن حاضرید تحقیق و مقاله نوشتن رو کنسل کنید تا گوش بدید ببینید چی قراره بهتون بگن... از مقدمۀ کتاب می نویسم اینجا.
" هر کدام از ما انسانها اهداف و آرزوهایی داریم که بعضی از اونها شاید در ظاهر دست نیافتنی باشند، اما هر موفقیت و جایگاهی که در ذهنمان رقم می زنیم، در واقعیت هم می تواند اتفاق بیفتد.
من باور دارم با خواستن است که همۀ توانستن ها رخ می دهد
هیچ کدوم از اهدافتون رو کنار نذارید چون غیرممکن نیستند. اگر مانعی برای رسیدن به آرزوهاتون دارید، باید بدونید که مانع هم نعمتی از نعمات خداوند هست که شیرینی موفقیت شما را بیشتر و طعم اونو دلچسب تر می کنه. باور داشته باشید، هیچ مانعی اونقدر بزرگ و عجیب نیست که از میون راه برداشته نشه. "

به قلم فاطمه ...
  • ۳
  • " به تمامی کسانی که صادقانه عشق می ورزند احترام بگذارید،
    حتی اگر معشوق آنها
    یک پرنده کوچک باشد.
    💜
    میزان سعادت و خوشبختی خود را
    با عشقی که در زندگی تان جاریست بسنجید.
    💜
    اگر در عالم خبری باشد،
    آن را باید در دلهای عاشق جستجو کرد.
    💜
    عشق حقیقی
    بده بستان نمی شناسد.
    قمار و معامله و داد و ستد نیست.
    سود و زیان در آن معنایی ندارد.
    عشق حرکتی است که خواستگاه خود را می جوید..... ایثار را...
    💜
    نگران نباشید،
    زمانی را که صرف عشق ورزیدن می کنید هرگز به هدر نداده اید.
    💜
    تعجب نکنید:
    عشق سراغ کسانی می رود
    که قلبشان جور دیگری می زند. که چشمشان جور دیگری می بیند. "

    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • کتابی که دوست دارید بعد از تموم شدن بغلش کنید...
    "_امروز یک روز قشنگ بارانی است.
    هلن از او پرسید چطور یک روز بارانی می تواند زیبا باشد. آنتوان هم برایش تعریف کرد: از رنگ های گوناگونی که آسمان، درختان و سقف خانه ها به خود می گیرد و آن ها عنقریب وقت گردش خواهند دید، از نیروی وحشی اقیانوس، از چتری که آن ها را هنگام قدم زدن به هم نزدیک تر می کند، از شادی پناه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ، از لباس هایی که کنار آتش خشک می شوند، از رخوتی که به همراه دارد، از صحبت های زیر ملحفه درباره ی زندگی و گذشته، از بچه هایی که از ترس طبیعت سراسیمه به چادری پناه می برند... "
    به قلم فاطمه ...
  • ۰


  • به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • سومین کتابی بود که از ابراهیمی خوندم. یه خصوصیتی که نوشته هاش، چه کوتاه چه بلند داره اینه که فکر نمی کنی یه داستان می خونی بلکه انگار شخصیت ها واقعی هستند و انقدر نزدیک و صمیمی حس و حال هر کدوم رو به وسیله ی لحن، تکیه کلام، فکر و جملات بیان می کنه که ارتباطی که باید برقرار می شه بین مخاطب و داستان... عنوان های داستان هارو دوست داشتم به نظرم به متن خیلی نزدیک بودند... آتش بدون دود رو هم خیلی وقته پیشنهاد شده که بخونم...
    " زیر یک ناودان که تا کمرکش دیوار آمده بود و توی فضا دهان باز کرده بود ایستادم. آب شرشر می ریخت روی مغز سرم، و خندیدم. زنم چیزی گفت. به نظرم گفت: «معذرت می خواهم» یا «معذّبت کردم» یا «تا منزل را هم پیاده برویم.»
    و من گفتم: خوب.
    و هر دو خندیدیم...
                                  و این، خوب بود. "
    به قلم فاطمه ...
  • ۳
  • سرما خوردم...
    همش دلم می خواد بخوابم اما کلی درس دارم... بدترین قسمت سرماخوردگی اینه که دلم نمیاد اطرافیانم رو ببوسم!! حالا اگه یکی سرما خورده باشه مهم نیست برام بوسش می کنماا اما خودم دلم نمیاد...
    اگر شب بیرون میرید شالگردن ببرید حتما
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • یه اتاق گرم می تونه خیلی دلچسب باشه بعد از تحمل سرمای صبح کلاس...
    معلم بودن و دانشجو بودن همزمان یه خوبیش اینه همش دور و برت کتابه! هر وقت سرت خلوت میشه یکی شون از بغل دستت، از تو کیفت، زیر تخت، تو قفسه، کانال استاد، کتابخونه، کتابفروشی و... یه دالی می گه و چشمک می زنه!!
    و گاهی همین چند برگ کتاب کاغذی همراه زمزمه ی باران پاییزی معجزه می کنه برات...
    به قلم فاطمه ...
  • ۳
  • نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

    گل از تو گلگون تر

    امید، از تو شیرین تر.


    نمی شود، پاییز

                          _فضای نمناکِ جنگلی اش

                          برگ های خسته ی زردش_

    غمگین تر از نگاه تو باشد.

     

    نمی شود، می دانم، نمی شود آوازی

    که مرد روستایی و عاشق

    با صدایی صاف

    در اعماق درّه می خوانَد

    در شمالِ شمال

    رنگین تر از صدای تو باشد.

    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.

    و_صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه

    و_صدای گریه ی سرداب رود

                        _زمانی که تنگه ی وَن داربُن را می ساید_

    و_صدای عابر پیری که آب می خواهد

    به عمق یک سلام تو باشد.

    شب هنگام

    که خسته ییم از کار

    که خسته ییم از روز

    که خسته ییم از تکرار.


    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.


    نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب

    در آن زمان که روح دردمند ولگردم

    بستری می جوید

    بالینی می خواهد

    تا شاید دَمی بیاساید

    نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب

    و این روح دردمند ولگرد

    باز هم کوله را زمین نگذارد

    و سر را بر زانوی مهربانی تو.

    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

    شکوفه از تو شاداب تر

    پاییز، از تو غمگین تر.

    نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد

    نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد

    نمی شود که تو باشی، گلدان یاس هم باشد

    نمی شود که تو باشی، بلور هم باشد

    نمی شود که شب هنگام

                                   عِطر نگاه تو باشد

                                          "محبوبه های شب" هم باشند.

    نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم

    نمی شود که تو باشی

                             دُرست همین طور که هستی

                                           و من، هزار بار خوب تر از این باشم

                                           و باز، هزار بار، عاشقِ تو نباشم.

    نمی شود، می دانم

    نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد. . .

    نادر ابراهیمی

    یک عاشقانه ی آرام

    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • بعد از اینکه این پست رو دیروز نوشتم، امروز تازه رسیدم مدرسه مدیرمون بهم گفت: خانم میای بریم خونه ی مادر شهید؟ قراره بچه هارو از طرف اداره ببریم اگر دوست داری بیا... یاد کتاب دانش آموزم افتادم که هنوز داخل کیفم بود، یاد جمله های شهید هادی افتادم که دیشب خونده بودم، من کجا و رفتن به خونه ی مادر شهید گمنام کجا؟ برکت شهدای ما بی پایانه... پدرشون خیلی صحبت کردند. می گفتند: چشم انتظاری خیلی سخته.. تا اهواز هم رفته بودند که شاید خبری پیدا کنن از بچه شون... موقع برگشت همین جمله ی کتاب رو بهشون گفتم که درسته چشم انتظارید اما حضرت فاطمه سلام الله علیها خودشون مثل مادر شهیدای گمنام هستند پس پسرتون بهترین جاست... بعدش رفتیم مزار شهدا... بهترین روز مدرسه بود تو این یک سال و نیم... خیلی با بچه هام صحبت کردم تو مسیر. همیشه دوست دارم نظرشون رو راحت بهم بگن و منم در نهایت محبت و علاقه بهترین جواب رو بهشون بدم و راهنماییشون کنم.
    خدایا شکرت
    به قلم فاطمه ...
  • ۰