بنظرم آدمها هر چقدر هم که دیر شده باشد یک روز باز می گردند به همان چیزی که هستند به همان جایی که به آن تعلق دارند به همان حس و حال واقعی. حتی شده تنها به جایی دیگر می روند و به خودشان بازمی گردند. هجرتی به خویشتنِ خویش.
اولین حسی که به این کتاب بخصوص داستان آخر، فارغ از باقی داستان ها داشتم این بود دلم می خواست ادامه داشت.حتی جایی دیگه تو کتاب دومی که می رفتم از سر زندگی امیرعلی رو می خوندم. از اونجایی که گفت "می خواهد از صفر شروع کند، از ابتدایِ خودش."

"شب در دهکده ای کوچک، سر راه، می خوابد و به ستاره ها و آسمان نگاه می کند و باز آن وسعتِ بزرگ تویِ تنش رسوب می کند و او را به درون خود می کشد. گربه ای لاغر کنارش می نشیند. دست راستِ امیرعلی بلند می شود و سر او را نوازش می کند. دستش پر از مهربانی ست. شام سبکی خورده و سرحال و شنگول است. به انتهای آسمان نگاه می کند، به هلال روشن ماه، به کهکشان های پراکنده در آن سپهر لاجوردی، به جایی پشت دورترین اقمار فلکی فکر می کند، به جهانی در موازات جهانی دیگر، و گذشته هایی که تکرار می شوند و زمانی که در راه است و به ابتدای خود بازمی گردد. یک آن، به نظرش می رسد که بادبادکِ کودکی اش بر فراز ابرها می چرخد و خودش را می بیند که در میان آن همه کهکشان، در آن کیهان غنی، تبدیل به نقطه ای کوچک شده و در فضا شناور است.تنش از شدت کیف کش و قوس می آید و لذتی ناگفتنی در دانه دانه سلول های بدنش می نشیند. یک آن فکر می کند که نیست، که محو شده و به راه شیری پیوسته است. بادبادکش با او در پرواز است و دنباله ی رنگینش آهسته تاب می خورد. شاید خواب می بیند. هرچه هست، خواب یا بیدار، خوشبخت است. نه از نوعِ خوشبختیِ یک آدم مرفه و موفق. از نوع خوشبختی نقطه ای شناور در فضاست. فهمیدنش آسان نیست و به نظر حرفی چرند می آید. چرند یا ناچرند، این حالِ امیرعلی است و با زبان دیگری نمی توان آن را بیان کرد."
به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • اینم یکی از اون عکس هایی که خیلی دوستش دارم.
    برای ترم اول و فکر می کنم زنگ انشا باشه که بچه های هفتم رو بردم تو حیاط درس خوندیم...
    معلومه هنوز یک روز نشده دلم براشون تنگ شده و همش تو خونه حرفشونه...

    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • امشب موهای یه دختر خوشگلو بافتم ^_^
    می رفت میومد می گفت مامان کش مو داری موهامو ببندم؟ مامان موهامو باز بذارم؟ مامان موهامو اینشکلی چپ می بندی؟ چهارساله بود فکر کنم.گفتم بیا پیش من بشین موهاتو برات ببافم.خندید نشست موهای مشکی و نازش رو بافتم بعدش با کش موی پاپیونیش بستم.گفتم خیلی خوشگل شده.خوشحال شد.در گوشش گفتم اسمت چیه؟ گفت
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • تا به امروز هیچ چیز از شهید سیدعلی اقبالی دوگاهه نمی دونستم.هرهفته رو توی مسیری میرم و میام که نزدیک محل زندگیشون بوده اما ازشون بیخبر بودم...از این همه شجاعت، عظمت، اقتدار در عین غربت و مظلومیت.قرآنم رو خوندم و به کلمه شهید که رسیدم دلم به زنده بودن شهدا و آگاهیشون از حال ما گواهی داد...
    "پس کسانی باید در راه خدا جهاد کنند که (دست از جان شسته اند و) زندگی این جهان را به آن جهان می فروشند.و هر کس در راه خدا جهاد کند و کشته شود یا فاتح گردد، زود باشد که او را اجری عظیم دهیم."(74سوره نساء)
    خط به خط این زندگی نامه رو با قلبتون بخونید لطفا...
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • اگر از من بخوان که یک اسم دیگه ای روی این کتاب بذارم می گم، «چرا تموم نمی شه؟» واقعا نمی دونم چرا انقدر خوندنش طول کشید.شاید مفاهیم فلسفی کتاب باعث این شده یا هرچیز دیگه.در کل این دومین کتابی بود که از این نویسنده سویسی می خوندم.
    جنبش رومانتیسیزم و پیش فرض هاش تو این کتاب به چالش کشیده میشه و خیلی منطقی جواب هایی رو ارائه میده که قابل تأمل هست.بنظرم هرازگاهی باید یه سری به متنش بزنیم و مرور کنیم.
    "با بچه ها همه چیز روشن است چون شکل بچه اند، اما اگر به من نگاه کنید می گویید این آدم بالغ است چون شکل آدم بزرگ هاست.برخلاف انتظار، بخش عمده ای از شخصیت این آدم بزرگ دو و نیم ساله است.باورنکردنی است ولی باید باور کنید.می دانید! مشکل ما با زخم های روحی این است که قابل دیدن نیستند.مثلا من اگر دستم شکسته باشد همه می بینند و مراعاتم را می کنند.چون واضح است که مشکل دارم.ما از درون هم نوعی از این شکستگی ها را داریم اما راه ساده ای برای نشان دادن آنها وجود ندارد.نمی توانیم نشانه ای بروز دهیم که این زخم ها و شکستگی ها را با خود حمل می کنیم و طلب توجهی کنیم که لازمه ی این شکستگی ها و زخم هاست.از این رو بسیار مهم است که بدانیم هر تنابنده ای در این دنیا زخم ها و شکستگی های عمیقی دارد و نیازمند بخشش بسیار است و اینکه عموما آدم ها بدجنس نیستند.بسیار ترسیده اند."
    به قلم فاطمه ...
  • ۲
  • صبح امروز با صدای بارون بیدار شدم.خدا می دونه روز تولدم چطور خوشحالم کنه...خدایا شکرت
    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • با همۀ قلبم می تونم بگم حتی اگر آگاهانه نباشه وقتی روی لب کسی لبخند میاریم یا اینکه دلیلِ خندیدنش میشیم یعنی اون شخص رو دوست دارید
    تا امروز دلتون خواسته انحنای خوشگل لبخند رو لبای کیا نقش ببنده
    و به این فکر کنید چه کسایی دوستتون داشتند و دارند همینقدر بیصدا، زیبا و واقعی
    به قلم فاطمه ...
  • ۱
  • بعد اذان با یکی از دانش آموزهای پارسالم به اسم عارفه حرف زدم...به قدری این دختر باادب و خانم و ماه به معنی واقعی بود که از همون اول دوستش داشتم.سال بعد درسش تموم میشه.از همون موقع با هم ارتباط داریم و گاهی حرف می زنیم.مادر عارفه مریض بود.یادمه یه روز خیلی گرفته بود اومد کنار میزم، بعد اینکه سوالش رو پرسید گفتم حالت خوبه؟ و گفت بخاطر مادرش ناراحته..الان می گفت مادرش رو آوردن خونه چون روزای آخرشه...
    صداش در نهایت ادب و محبت، پر از غم بود.سعی کردم آرومش کنم با حرفام.یاد پارسال این موقع رو آوردم که موقع امتحان سر میز یه بطری آب و چندتا لیوان یک بار مصرف گذاشته بودن.هر دانش آموزی که تشنه بود براش یه لیوان آب می ریختم.عارفه با همه فرق داشت.حتی شاید چندبار کنار هر دانش آموزی می رفتم و به سوال هاش جواب می دادم اما عارفه هرگز سوال نمی پرسید تا خودم می گفتم سوالی نداری؟ این بارم گفتم برات یه لیوان آب بیارم تشنه ت نیست؟ گفت نه خانم روزه ام.امسال همش یادش بودم حتی پشت تلفن گفتم موقع امتحانا روزه ای بازم؟ گفت آره.بعضی آدم ها تو زندگیت میان که یک جور عجیبی خالص و ناب هستند که تکرار نمیشن...
    بعد اینکه حرف زدیم بهم پیام داد نشد بگم خیلی دوستتون دارم.گفتم من بیشتر دوستت دارم عزیزدلم...گفتم کنارتم و هر کاری بتونم برات انجام میدم هر کاری بخوای.فقط قوی و موفق باش.همین رو ازت می خوام.
    به قلم فاطمه ...
  • ۰
  • داشتم آهنگ گوش می دادم یا آهنگای جدید رو می شنیدم که صدای آیفون اومد آشنا نبود ولی جواب دادم
    گفتم: بفرمایید
    گفت: فرحان هست؟
    گفتم: واحد شماره3 رو بزنید.
    گوشی رو گذاشتم برم تو اتاقم مامانم گفت واحد 3 که ما هستیم!!!!
    غش کردددددم
    دوباره زنگ واحد مارو زد داشتم می خندیدم گفتم:بله؟
    گفت: من الان واحد3 رو زدم
    گفتم:آهاااااااان پس 4 رو بزنید!!
    دارم از دست میرم الانم موقع تایپ اول دونقطه رو می ذاشتم بعد گفت، اینشکلی
    به قلم فاطمه ...
  • ۳
  • این هفته می خوام انگشتری که یکی از بچه ها بهم هدیه داده رو بندازم دستم.هرچند الان که دستمه وقتی انگشتمو سمت پایین می گیرم خودش میفته!! شاید از نظر مادی ارزش بالایی نداشته باشه اما برای من باارزش ترینه.
    به قلم فاطمه ...
  • ۲